به بهانه روز پدر/ سایبانم نشکن، ابوتراب است این!؟
به مناسبت روز پدر؛ روایتی تأملبرانگیز از جای خالی پدران، فراموشی سایههای امن زندگی و حسرت قدردانی زمانی که دیگر دیر شده است.
نخلهای سرسبز و بلند کوفه، هر روز شاهد شیطنت آنها بود؛ کودکانی که غرق در دنیای شاد کودکی، میان خانههای کوتاه و گِلی بالا و پایین میپریدند و با همهمه خود، سکوت کوچههای کوفه را در هم میشکستند.
اخبار سبز کشاورزی؛ اما هیبت مردانهاش که ظاهر شد، دست از بازی کشیدند و به سمت او دویدند. ایستاد و دستی بر سر و رویشان کشید و همچون همیشه تا انتهای کوچه همبازیشان شد.
به انتهای راه که رسید، میدانستند زمان وداع رسیده؛ اما تا آنجا که پیچ کوچه اجازه میداد، با رد نگاهشان او را دنبال میکردند و به یکدیگر میگفتند:«دیدی پدرمان را؟»
و چه کسی باور میکرد این همبازی کودکان یتیم، همان اَبَرمردی است که لرزه به جان دشمنانش میاندازد؟
این رخ مهربان کجا و آن چهره پرجذبه کجا؟!
مردی که مایه فخر دو عالم نام گرفت و روز میلادش، روز پدر شد. به همین بهانه، سراغ پدرانمان رفتیم که گاه ناخواسته در هیاهوی زندگی فراموش میشوند، امان!
در تندباد زندگی، سایبان میشکند
با شوقی وصفناپذیر، خانههایمان کوچک باشد یا بزرگ، ساده باشد یا لاکچری؛ وقتی خانه، آشیانه امن ما میشود که مردی سقف و سایبانش باشد و زنی گرمابخش آن.
به راستی که گاه در دلمشغولیهایمان فراموششان میکنیم؛ بهخصوص نانآوران بیادعایی را که رشد و بالندگی ما در گرو عرق جبینشان بوده است؛ همانهایی که اجتماع، بیحضور مردانهشان معنا نمییافت.
اما افسوس و صد افسوس که اگرچه پذیرش برخی واقعیتهای زندگی سخت و تلخ است، اما حقیقت دارد!
صورت برخی مسائل را نمیتوان پاک کرد. کاش فقط در دلمشغولیها فراموششان میکردیم؛ که پا فراتر نهادیم و خانههایمان از وجودشان تهی شد.
قد کشیدیم و از شانههایشان بالا زدیم!
آری، چه بخواهیم و چه نه، به جایی رسیدیم که بلندای قدمان فریبمان داد و خودمان را یلی فرض کردیم. پس گفتیم که دیگر نه کوهی میخواهیم پشت سرمان، نه شانهای که در ناملایمات زندگی مأوایمان شود. همین، مجوزی شد تا پدرانمان از سرای خانه به سرای سالمندان بروند.
قدت چو دال خمیده شد و من الف شدم!
حال حس میکنیم پدرانی که قامت تنومندشان در اجابت خواستههای ریز و درشت ما، هر روز خمیدهتر و شکستهتر گشته، دیگر جایی در خانههای ما نداشته و ندارند.
خودمان را اقناع میکنیم که در سرای سالمندان، کنار همسنوسالهایشان، روزگار بهتری را سپری میکنند؛ غافل از اینکه زندگی برای آنها یعنی دیدن ثمرههای عمرشان، شنیدن خندهها و دیدن شیطنتهای کودکانه نوهها.
و امروز، دستان پینهبسته و چروکیده پدران پس زده میشود؛ نه برای بوسیدن، که فقط برای گرفتن دستانشان، آن هم به این بهانه که دیگر مجالی نیست.
مگر قرار نبود شانههای ستبر فرزندان، گاه تکیهگاهشان شود و دستانشان عصای پیری والدین؟!
پس چگونه است که همچنان روی پاهای لرزان خود، گذر سنگین ثانیههای زندگی را به دوش میکشند و همچنان ذکر مبارک «یا علی» بلندشان میکند؟!
کاش همیشگی بودند، حتی خمیده، حتی لرزان
ثانیهها میگذرند و سختترینها هم در این گذار میشکنند؛ و گاه شکستنها آنقدر بیصداست که نه میشنویم و نه میبینیم. فقط تا به خود میآییم، میفهمیم که دیگر نداریمشان.
براستی چه تعداد از ما امسال، و در این روز بزرگ، در فِراق نعمت پدر، لب به حسرت میگریم؟!
چه تعدادمان آرزو میکنیم کاش فرصت دیگری داشتیم؛ فقط برای یکبار دیدن و در آغوش گرفتنشان؟! برای دیدن همان سیمای پرابهت مردانه اما مهربانشان!
و امسال، نصیب ما تنها سنگ قبری است و تنها هدیهمان برایشان، فاتحهای.
پس خوب میشود اگر همه باور کنیم که برخی نعمتها، همچون پدر و مادر، ابدی نیستند و فرصت تقدیر و تشکر نیز همیشگی نیست. پس باید شتاب کرد برای دیدن، بوسیدن و قدر نهادنشان.
الهام ملارضایی؛ کارشناس ارتباطات و رسانه