معرفی کتاب
ایران، نام دختر است: پیوند دردناک یک کتاب با فاجعهٔ دانشآموزان میناب
فاجعهٔ جانباختن دانشآموزان میناب، یادآور کتابی شد که مدتها پیش نویسندهٔ آن بر اساس یک تخیل شیرین، آن را «ایران، نام دختر است» نامیده بود؛ تقابل تلخ تخیل و واقعیت امروز.
در میان انبوه تصاویر منتشر شده از تحولات اخیر، یک قاب هوایی از گورهای کوچک آماده برای دفن ۱۶۵ دختربچهٔ مدرسهٔ شجرهٔ طیبه در شهرستان میناب (استان هرمزگان) که در روز نخست حمله هدف قرار گرفتند، بیش از همه وجدانها را به درد آورد.
این واقعهٔ ناگوار، یادآور کتابی شد که مدتها پیش نویسندهٔ آن بر اساس یک تخیل شیرین، آن را «ایران، نام دختر است» نامیده بود؛ تقابل تلخ تخیل و واقعیت امروز.
واکنش جهانی و سکوتهای معنادار
عصر ایران در مقاله ای به قلم مهرداد خدیر نوشت: اگرچه در ظاهر این تصویر، سبعیتی آشکار نیست، اما عمق فاجعه پشت این گودالهای آغوشگشوده پنهان است. واکنش آیانا پرسلی، نمایندهٔ دموکرات ایالت ماساچوست آمریکا، که از مرگ این کودکان ابراز تأسف کرد، در فضای مجازی با مقایسهٔ سکوت یا اظهار تأسف دیرهنگام برخی دیگر، برجسته شد. این مقایسهها، عمق همدلیها و تفاوت نگاهها به جان کودکان بیگناه را آشکار ساخت.
ناگهان کتابی در کتابخانه: «ایران، نام دختر است»
در حالی که نگاه من به روزنامههای سهشنبه و چهارشنبه دوخته شده بود و تصویر گودالها ذهن را مشغول کرده بود، چشمم به کتابی در کتابخانه افتاد: «ایران، نام دختر است…» این کتاب، اثر محسن دامادی، نویسندهٔ شناختهشدهٔ آثار ایراندوست است که بیشتر با مجموعهٔ داستانی ۱۰ جلدی «داستانهای شاهنامه» شهرت دارد. سلیس و روان بودن نثر دامادی، او را به نویسندهای محبوب برای اقشار مختلف تبدیل کرده است.
یادآوری و عهد دیرین با نویسنده
این نسخهٔ اهدایی از کتاب «ایران، نام دختر است» را خود آقای دامادی به من اهدا کرده بودند و قولی برای معرفی آن در فرصتی مناسب وجود داشت. مدتی گذشت و حجم روزمرگی، این معرفی را به تعویق انداخت؛ تا آنکه تماس تلفنی و یادآوری لطفآمیز نویسنده، مرا به یاد این عهد انداخت. این یادآوری، نه برای نیاز نویسنده، که از سر علاقهٔ او به این رسانه بود.
نقل قولی از یک جنسیت فراتر از جنسیت
در اوج اندوه ناشی از حادثهٔ دخترکان مینابی، کتاب را برداشتم و از صفحه ۱۸۸ متنی را نقل میکنم. کتابی که در سال ۱۴۰۳ چاپ شده، طبیعتاً ناظر بر وقایع اسفند ۱۴۰۴ نیست؛ اما این تفاوت، اهمیت کلام را کم نمیکند:
«با کاوه رفتیم سونوگرافی. کاوه صدای قلب بچه را شنید. کنار دیوار نشست و مثل بچهها گریه کرد.
- فهمیدید جنس بچه چی هست؟
دکتر گفت: از نشانهها پیداست که خیلی مرد است.
- قدمش مبارک باشد.
نام هم انتخاب کردیم: ایران.
- ایران که نام دختر است!
هزار بار همین را به کاوه گفتم. از قبل شرط کرده بود. دختر یا پسر نام او ایران باشد.
- نمیشود دختر جان! به کاوه بگو ایران، نام دختر است.
پیله نکن مامان. حالا پسری با این نام باشد چه میشود؟
- نه مادر از قول من به شوهرت بگو ایران، نام دختر است…»
ایران، نام دختر است و فریاد شاملو
شاید نام هیچکدام از ۱۶۵ کودک میناب، «ایران» نبوده باشد، یا شاید همگی دختر نبودهاند؛ اما این حس وجود دارد که روح تمامی آنها ایرانی بوده است. این بچهها فرصت آشنایی با شاعران را نداشتند، اما در لحظات آخر، شاید این شعر شاملو فریاد خاموش آنها بود:
«نمیخواهیم / نمیخواهیم که بمیریم»
و ادامهٔ همان شعر، گویای سادگی و سادگی کشته شدن این کودکان معصوم است.
پایان کلام؛ با امید به نوروز
با این همه، ایران، نام دختر است؛ این دختر زیبا و گیسوکمند، امروز در شعلههای جنگی دیگر میسوزد. خواه این نقل قول، ادای دین به آقای دامادی باشد یا برآمده از حس کاوهٔ داستان، امیدوارم سایهٔ مرگ زودتر دور شود و ما با تولدی دوباره، با زندگی به استقبال نوروز برویم. به راستی که ایران، نام دختر است…