شاعری که ناصرالدینشاه را شگفتزده کرد؛ راوی روشندل شیراز
همزمان با روز جهانی عصای سفید؛ مروری بر سرگذشت پرفرازونشیب شوریده شیرازی، نابغهای که با ذوق شاعرانه دربار قاجار و شاه صاحبقران را مبهوت کرد.
۲۳ مهرماه، روز جهانی عصای سفید، فرصتی برای درنگ بر زیست کسانی است که چشم بر جهان مادی فروبستند اما با دیده دل، جهان را روشنتر دیدند. در تاریخ ادبیات ایران، نامهای انگشتشماری چون رودکی در این قله ایستادهاند؛ اما در روزگار قاجار، شاعری در کوچهباغهای شیراز بالید که بیراه نیست اگر او را همتای ابوالعلاء معری و هومر در ادب پارسی بدانیم: محمدتقی شوریده شیرازی، مردی ملقب به فصیحالملک که حسرت دیدار را به گنجینهای از غزل و نغمه بدل کرد.
زندگی او تنها سرگذشت یک معلولیت یا از دست رفتن بینایی نیست؛ روایتی ناب از بازآفرینی امید در اوج ناامیدی و تبدیل تاریکی مطلق به کلماتی است که بعد از یک قرن، هنوز بر سر زبانها جاری است.
از گزند بیماری تا شکوفایی نبوغ در مکتبخانههای شیراز
محمدتقی در ذیحجه ۱۲۷۴ قمری (۱۲۳۶ خورشیدی) با چشمانی روشن در شیراز چشم به جهان گشود. تقدیر چنین بود که او زیباییها و رنگهای این جهان را تا هفتسالگی تماشا کند و بسنجد. ناگهان دست بیرحم بیماری آبله، پردهای ابدی بر دیدگانش کشید.
اندوه این محرومیت، جان کودک خردسال را آزرد، اما روح بلندش در ورطه خیال و رخوت متوقف نماند. او خیلی زود دریافت که نجات در آگاهی و تحصیل معرفت است. با تکیه بر شنوایی شگفتانگیز و حافظهای سرشار، پای درس نامدارترین مدرسان شیراز نشست؛ علوم ادبی، بلاغت عربی و فارسی، تاریخ، حکمت و عروض را فراگرفت و در کنار آن، دست به ساز برد. صدای گرم و پنجه شیرینش روی تار و پیانو، محافل ادبی شهر را مجذوب خود ساخت.
چرا «شوریده»؟ تخلصی برآمده از داغ بیچشمی
در یازدهسالگی، زمانی که قریحه سرشار او شکوفا شد، تخلص خود را «شوریده» گذاشت؛ نامی که ریشه در رنج درونیاش از ندیدن داشت. او این اندوه را پنهان نمیکرد و در دیوانش بارها از رنج نادیدن سخن به میان آورد؛ آنچنانکه خود سرود:
گر کس از دیدن شود شوریده سر
من ز نادیدن شدم شوریدهتر
دیری نپایید که شوریده شیرازی به چهرهای شناختهشده در ادب فارس بدل شد. اشعارش دستبهدست در میان اهل ادب میگشت و ظرافت کلام و شوخطبعی مطبوعش، پای او را به مجالس بزرگان و حکیمان باز کرد؛ تا جایی که در آغاز به او لقب «مجدالشعراء» دادند.
طنین نام شاعر در دربار ناصری؛ دیداری که لقب آفرید
سال ۱۳۱۱ قمری، نقطه عطفی در سرگذشت شوریده بود. او همراه حسینقلیخان نظامالسلطنه مافی راهی پایتخت شد و با رجال برجستهای نظیر میرزا حسن جلوه و امینالسلطان همنشین شد. شهرت طبع روان این شاعر شیرازی به گوش ناصرالدینشاه رسید؛ شاهی که خود اهل ذوق و شعر بود.
روایت بردن شوریده با درشکه سلطنتی به دربار و مواجهه او با شاه قاجار، یکی از خواندنیترین برشهای تاریخ است. ناصرالدینشاه از او شعری فیالبداهه طلب کرد و شوریده بیدرنگ خواند:
رفتم به درگهِ شه و خواندم ثنای شه
احسنتِ شه شنیدم و چشمم ورا ندید
چون مصطفی که شد شب معراج سوی عرش
روی خدا ندید و ندای خدا شنید
حلاوت این بدیههسرایی چنان شاه را شگفتزده کرد که اعتراف کرد شاعری چنین زبردست پس از قاآنی ظهور نکرده است. همانجا فرمان اعطای لقب «فصیحالملک» صادر شد، عکاس مخصوص دربار از او عکس گرفت و تولیت آرامگاه سعدی بههمراه قریه بورنجان به رسم تیول به شوریده واگذار شد.
تیر شاهکشی و شعری که نیمی شکر شد و نیمی زهر
شوریده پس از دو سال اقامت در دربار، دلتنگ شیراز شد و با سرودن عریضهای آهنگ بازگشت کرد. شاه از او خواست تا جشن پنجاهمین سال سلطنت (جشن قرن) صبر کند و مسمطی شادمانه بسازد. شوریده دستبهکار شد، اما ده بند از شعر پایان نیافته بود که صدای گلوله میرزا رضای کرمانی در حرم حضرت عبدالعظیم طنینانداز شد.
شاعر، شعر ناتمام جشن را به مرثیهای سوزناک پیوند زد و با اندوه گفت:
هیچکس دیده چو این گفته شوریده من؟
نیمهای چون شکر و نیم دگر زهرآگین
پس از این ماجرا، او عازم زادگاه شد. چندی بعد و پس از گذر از سالهای بیماری وبا در شیراز، با عصمتالملوک، از نوادگان خاندان قاجار پیمان زناشویی بست؛ پیوندی پرثمر که حاصل آن شش فرزند و خانهای سرشار از کتاب و ادب بود.
میراث گمشده نابغه روشندل و خفتن در جوار شیخ اجل
شوریده شیرازی اگرچه بیش از ۱۵ هزار بیت شعر سرود که بعدها با کوشش فرزندش حسن فصیحی (احسان) به طبع رسید، اما دستبرد روزگار بخش مهمی از میراثش را ربود. دیوان خطی بیستهزار بیتی او به سرقت رفت و اثر پژوهشی و ارزندهاش با نام «نامه روشندلان»—شرححال ادبا و علمای نابینای جهان اسلام—هرگز پیدا نشد.
او مردی وطندوست، بخشنده و صاحببصیرت بود که مرگ را نیز با آگاهی به آغوش کشید. شوریده پیش از رحلت، سنگ مزارش را آماده کرد، شعر سنگ قبر را با دست خود انشا نمود و جایگاه ابدیاش را در جوار شیخ اجل سعدی برگزید. سرانجام در ۲۱ مهر ۱۳۰۵ خورشیدی (حدود صد سال پیش)، آفتاب عمر این چهره تکرارنشدنی غروب کرد.
تصنیف خاطرهانگیز و ضربی او هنوز گوشنواز است؛ ابیاتی که ماندگاری ذوق انسانی را حتی فراتر از محرومیتهای تن به تصویر میکشد:
خواهم که بر زلفت، زلفت، زلفت
هر دم زنم شانه، هر دم زنم شانه
ترسم پریشان کند بسی، حال هر کسی
چشم نرگست، مستانه مستانه، مستانه مستانه…
منبع: هفت صبح
