شباهت تکاندهنده داستان «مارکز» با روزگار ما
روایت تکاندهندهای از گابریل گارسیا مارکز دوباره خبرساز شده است؛ داستانی که بسیاری آن را آینهای از برخی واکنشهای امروز جامعه میدانند.
گاهی یک روایت ادبی میتواند واقعیتهای تلخ زمانه را بهتر از هر تحلیل سیاسی توضیح دهد. این روزها برخی کاربران در شبکههای اجتماعی از جملهای صحبت میکنند که میگوید: «ما داریم تاوان زندگی شکستخورده بعضی از هموطنانمان را در خارج از کشور میدهیم.»
جملهای که به باور بسیاری، یادآور یکی از تلخترین روایتهایی است که گابریل گارسیا مارکز در نوشتههای خود نقل کرده است؛ داستانی که امروز برای عدهای شباهتی عجیب با شرایط روزگار ما پیدا کرده است.
روایت یک نگاه تلخ به مهاجرت و ناکامی
در روزهای اخیر، برخی تحلیلها در فضای عمومی به تجربه مهاجرت اشاره میکنند. بر اساس این دیدگاه، بعضی از مهاجران بدون مهارت یا تخصص مشخص با تصویری رؤیایی از زندگی در خارج از کشور راهی غرب شدهاند؛ تصویری شبیه آنچه در فیلمهای هالیوودی دیده میشود: خانهای ویلایی با حیاطی سرسبز، خانوادهای بیدغدغه، درآمد بالا و زندگی آرام.
اما وقتی واقعیتهای دشوار زندگی مهاجرتی با این تصویر فاصله پیدا میکند، برخی از این افراد دچار سرخوردگی میشوند. به گفته منتقدان این نگاه، بخشی از این ناامیدیها در قالب اظهارنظرهای تند در شبکههای اجتماعی بروز پیدا میکند؛ اظهارنظرهایی که گاهی با واکنشهای تند نسبت به شرایط داخل کشور همراه است.
داستانی که مارکز «وحشتناکترین» نامید
در چنین فضایی، روایت مشهوری از گابریل گارسیا مارکز دوباره مورد توجه قرار گرفته است. این داستان در کتاب «یادداشتهای پنجساله» آمده؛ اثری که به قلم این نویسنده بزرگ کلمبیایی نوشته شده و بهمن فرزانه آن را به فارسی ترجمه کرده است.
مارکز در بخشی از این کتاب، داستانی را نقل میکند که آن را «وحشتناکترین و انسانیترین داستانی که شنیده» توصیف کرده است. این روایت را «ریکاردو مونیوس سوآئی»، کارگردان و فیلمنامهنویس اسپانیایی، برای او تعریف کرده بود.
ماجرا درباره یک زندانی جمهوریخواه در دوران جنگ داخلی اسپانیا است که قرار بود در سپیدهدمی سرد توسط جوخه اعدام کشته شود.
روایت تلخ یک صبح برفی
طبق روایت مارکز، در آن صبح سرد زندانی را از سلول بیرون میآورند تا به محل اعدام ببرند. مسیر پر از برف بوده و سربازان با پالتوهای ضخیم، دستکش و کلاه در سرمای شدید میلرزیدهاند.
اما زندانی فقط یک کت پاره بر تن داشته و از شدت سرما بدنش را میمالیده و از درد و سرما ناله میکرده است.
در همین لحظه، فرمانده جوخه اعدام که از نالههای او کلافه شده بود، فریاد میزند:
«بس کن! برای این سرما اینقدر آه و ناله نکن. ما را ببین که باید تمام این راه را در همین سوز و سرما پیاده برگردیم!»
مارکز این روایت را نمونهای از نقطه اوج بیرحمی انسانی میدانست؛ جایی که حتی قربانی اصلی هم باید درد کسانی را درک کند که قرار است او را بکشند.
چرا این داستان دوباره مطرح شده است؟
بازنشر این روایت از گابریل گارسیا مارکز در روزهای اخیر به دلیل شباهتی است که برخی کاربران میان این داستان و برخی واکنشها در فضای عمومی میبینند.
به باور آنان، گاهی کسانی که از فاصلهای امن درباره بحرانها یا جنگها اظهار نظر میکنند، شرایط واقعی کسانی را که درگیر پیامدهای مستقیم آن هستند کمتر درک میکنند؛ وضعیتی که از نگاه برخی، یادآور همان فرمانده داستان مارکز است.
وقتی ادبیات آینه زمانه میشود
داستانی که مارکز دههها پیش نقل کرد، امروز برای بسیاری از مخاطبان تنها یک روایت تاریخی نیست؛ بلکه نمونهای از تناقضهای رفتاری انسان در موقعیتهای بحرانی به شمار میرود.
همین شباهت است که باعث شده روایت «وحشتناکترین داستان» از نگاه گابریل گارسیا مارکز بار دیگر در فضای رسانهای و شبکههای اجتماعی مورد بحث قرار گیرد و به عنوان مثالی برای فهم برخی واکنشهای اجتماعی امروز مطرح شود.