بخش شصت و دوم: وقایع اتفاقیه روستایی و کشاورزی در ایران معاصر
روایت ناتمام اصلاحات ارضی، رتوریک منتقدین، سیاسی شدن جامعه دهقانی/ حضور مخالفین اصلاحات ارضی در کابینه امینی
بررسی تاریخی و تحلیلی اصلاحات ارضی در ایران، از انقلاب سفید و دولت امینی تا پیامدهای آن بر کشاورزی، مهاجرت روستاییان، حاشیهنشینی و انقلاب ۱۳۵۷.
هنگامی که در تاریخ 4/3/1339 شاه فرمان اجرای لایحه اصلاحات ارضی را صادر نمود . از مهمترین مخالفین اصلاحات ارضی کسانی بودند که به طور مستقیم با دربار و کابینه امینی ارتباط داشتند. حسین علاء وزیر دربار و از نزدیکترین افراد به شاه از همان ابتدا و قبل از تصویب اصلاحات ارضی، به غیرعملی بودن آن تأکید کرد. او اظهار داشت که از همه طرف در مورد اصلاحات ارضی اظهار نگرانی میکنند و اصلاً نمیتوان امید داشت که بتوان به اهداف موردنظر رسید.
هوشنگ رام، مدیرعامل بانک عمران و تعاون روستایی از مخالفانی بود که با تکیه بر آمار و ارقام، موانع توسعه کشاورزی در ایران را برشمرده و دلایل غیرعملی بودن قانون اصلاحات ارضی را تبیین کرد. نکته قابل توجه آن است که از سال 1338 مسئولان بانک عمران و تعاون روستایی پیشنهاداتی را جهت تنظیم قانون اصلاحات ارضی و تغییر لوایح مصوب مجلس شورای ملی ارائه دادند و هدف از آن ایجاد انگیزه بیشتر نزد کشاورزان نسبت به کار و آبادانی کشور بود ولی اعضای هیئت دولت بر نحوه اجرای آن ابراز نگرانی میکردند.
در گزارش منتسب به وی آمده بود، چنانچه کلیه ارضی کشاورزی را شش هزار هکتار و تعداد خانواده های کشاورز را دو میلیون در نظر بگیریم که میزان حداقل آن هست، فرض کنیم در این صورت به هر نفر به طور متوسط، سه هکتار زمین آبی و دیم میرسد. عوایدی که از سه هکتار زمین دیم و آبی در وضع حاضر به دست می آید آن اندازه نخواهد بود، که کفاف مخارج خانواده های کشاورزان را بدهد. او اعلام کرد، در حال حاضر فشار جمعیت بر روی زمین های کشاورزی فعلی بیش از استعداد زمین است. کمی آب موجب شده است که بیشتر اراضی ایران به صورت دیم کشت شود که بازده آن بسیار کم است.
او نبود سرمایه گذاری در روستاها را به خاطر بعضی از عوامل سیاسی و اقتصادی می دانست که باعث دور شدن سرمایه گذاری از روستا و جذب آن در شهرها می شد و نتیجه آن عقب ماندگی روستاها و کاهش تولیدات کشاورزی بود. او گزارش مبسوطی هم همراه با آمار و ارقام برای امینی فرستاد و به او هشدار داده بود که برای ایران نمیتوان نسخه ای که برای کشورهای توسعه یافته که سالهاست در راه بهبود و اصلاح کشاورزی کوشش کرده و موانع و مشکلات آن را از بین برده اند، پیچید. او در ادامه از امینی خواسته بود که به مردم وعده هایی ندهند که اجرای آن غیرممکن و در آن هم مالک و هم رعیت ناراضی باشد و در نهایت به جای توسعه و افزایش تولیدی که وعده میدهید، مجبور شوید نان را هم از خارج وارد کنید هوشنگ رام دکترای اقتصاد از آمریکا داشت و بعد از مراجعت از آمریکا هم بلا فاصله به مدیرعاملی بانک عمران که وابسته به بنیاد پهلوی بود، منصوب شد.
تمام معاملات بنیاد در بانک عمران انجام میشد و او به خاطر تحصیلاتش و مطلع بودن از شرایط و زد و بندها در امور کشاورزی هم دقیق و صاحبنظربود. البته هرچند او با اعداد و ارقامی آماری اجرای اصلاحات ارضی در زمان امینی را نامعقول میدانست؛ امّا زمانی که در سال 1338 ش لایحه اصلاحات ارضی برای تصویب به مجلس ارائه شده بود و نسخه ای از آن هم در اختیار صاحب نظران قرار گرفت تا اشکالات آن را بگیرند، او در آن زمان اصلاحات ارضی را یک ضرورت زمانی تلقی کرده بود.
او در شرح پیوستی به لایحه اصلاحات ارضی سال 1338 ش که برای اشرف احمدی، معاون نخست وزیر اقبال و سرلشکر حسن اخوی وزیر کشاورزی کابینه اقبال ارسال کرد، متذکر شده بود، پنج نکته اساسی باید در تنظیم قانون مربوط به اصلاحات ارضی رعایت شود. این نکات اساسی شامل: -1 در زمان حاضر، دیگر دنیا به ما اجازه نمیدهد بساط فئودالیسم داشته باشیم و اجازه بدهیم عده زیادی از کشاورزان این آب وخاک در بدترین شرایط زندگی نمایند و عده اندکی از نتیجه دسترنج آنها باکمال رفاه در داخل یا خارج از ایران زندگی کنند. منظور از این قانون این است که به کشاورزان ایرانی که مستقیماً در کار زراعت دست دارند، کمک بشود؛ بنابراین هر تبصره و ماده ای که این منظور اساسی را فراهم ننماید، نقض غرض خواهد بود. -2 مواد قانونی باید ساده و صریح و عملی باشد. قانون پیچیده که دارای مواد زیاد و تبصره های مکرر است و تعیین تکلیف مردم را در دست هیئت ها و یا کمیته هایی که در آینده باید تشکیل شوند میگذارد صحیح نیست.
در تمام ایران مردم باید تکلیف خود را بلافاصله پس از وضع این قانون بدانند و حتی الامکان با مأمورین دولتی کمتر تماس داشته باشند-3. مصادره املاک مالکین صحیح نیست، املاک کسانی را که از حد نصاب، زمین زیادتر دارند، باید با نرخ عادلانه آن خریداری نمود. از نظر او اقساط ده ساله و 6 درصد سود صحیح به نظر میرسد و با همین شرایط هم میشود، املاک را به کشاورزان واگذار نمود. -4 مالیات های تصاعدی بزرگترین حربه ای میباشد که خود مشوق تحدید املاک خواهد بود. دولت باید با وضع قوانین مالیاتی مناسب که به طریق تصاعدی میباشد از صاحبان املاک بزرگ مالیات بیشتری دریافت نماید. صاحبان اراضی را باید مکلف نمود که طبق دستورات معین به حال کشاورزان خود برسند و برای آنها خانه، حمام، مدرسه و سایر احتیاجات لازم را تهیه نمایند و مثل کارگرانی که تحت شرایطی در پناه قانون کار میباشند کشاورزان هم تکلیفشان معلوم شود . رام نسبت به اکثر مواد و تبصره های لایحه اصلاحات ارضی انتقاد داشت و تذکرات خود را به وزیر کشاورزی سرلشکر اخوی هم گزارش داده بود. بسیاری از نظرات و انتقادات او در تنظیم لایحه اصلاحات ارضی اعمال شده بود. بااینحال او در زمان امینی به اکثر تبصره ها و مفاد این لایحه انتقاد داشت و معتقد بود، دولت باید به روشی دیگر، غیر از تقسیم ارضی، به وضعیت کشاورزان رسیدگی کند. قوانین جدید مالیاتی وضع نماید، مالکین را مکلف به رسیدگی به دهات خود نماید و وضع مالکیت در کشور را روشن نماید.

دکتر محمّد باهری، از سران حزب رستاخیز و وزیر دادگستری در کابینه های علم و شریف امامی، معاون وزیر دربار و دبیرکل حزب رستاخیز در خاطرات شفاهی می گوید: " شاه نسبت به اصلاحات ارضی از قدیم علاقه مند بود، ابتدا املاک خودش را شروع کرد تقسیم کردن ـ البته میفروختند همانطور که در اصلاحات ارضی هم فروختند، آنها هم میفروختند ولی املاک خودش را داشت میفروخت. شاه قبل از دورهای که به طور جدی اصلاحات ارضی در زمان علی امینی انجام شد، از چند سال قبل به اینکار پرداخته بود. شاه هم از نظر سیاسی میخواست نفوذ ملاکین را کم بکند. حالا چرا خود شاه ـ پدر او هم همینطور بود. منتهی رضاشاه املاک مالکان بزرگ را نمیگرفت تقسیم بکند برای کشاورزان ـ خودش میخرید و ملک خودش بود. یکی از عیوب که برای رضاشاه ذکر میکنند همین است که املاک مردم را حالا عنوان غصب شاید کاملاً صحیح نباشد ولی با خیلی مبلغ مختصر ـ با فشار ازشان میخرید. نمیخواهم دفاع بکنم از کار رضاشاه، فرضاً هم میخواست املاک ملاک بزرگ را بگیرد ـ نفوذشان را کم بکند خب از طریق قانون میآورد میگرفت به دولت میداد این کار صحیحی نبود اینکار زمین مردم را گرفتن ـ مجلس هم که در اختیارش بود ولی منظورم این است که این حذف نفوذ مالکین بزرگ هم البته مورد توجه شاه بود ـ شاه هم خوشش نمیآمد از صاحبان نفوذ اصلاً او خوشش نمیآمد حالا نه فقط صاحبان ملک، هر صاحب نفوذی، هر صاحب عنوانی اصلاً هر منی را ـ هر منی را در ادارۀ مملکت نمیتوانست تحمل بکند. همیشه میخواست حرف آخر مال خودش باشد".

باهری میگوید: "در مقام اجرای اصلاحات ارضی در فارس مهندس عابدی که مهندس ادارۀ اصلاحات ارضی بود را کشتند. آنچه که حالا در زمینۀ اصلاحات ارضی داشت انجام میگرفت همان تصمیمی بود که در ابتدا تا دورۀ امینی گرفته شده بود. که تمام اشخاصی که بیش از یک ده ششدانگ دارند یک ده را برای خودشان نگه بدارند و دهات دیگر را بایستی بین کشاورزان تقسیم بکنند، یعنی بفروشند. تقسیم هم بکنند معنیاش این نبود که مجانی بود. ببخشند به کشاورزان بلکه بفروشند. این اصل داشت اجرا میشد. و خب ارسنجانی از این موضوع استفاده کرد و یک تبلیغات عظیمی بر علیه مخالفین اصلاحات ارضی باز شروع کرد و حتی اگر فراموش نکنم آن روز را بهعنوان روز عزای ملی اعلام کرد، کار را به آنجا رساند. مرحوم علم از ارسنجانی راضی نبود. ریاحی جایش را گرفت. بههرحال یک بحرانی به وجود آمد در مخصوصاً خارج از شهر. به طوری که اساساً در شیراز یک هستۀ طغیانی کشف شد و مجبور شدند یک عده را گرفتند و محاکمه کردند یکی دو سه نفر را هم اعدام کردند. آن حسنعلی رستم بود. که از مالکین بزرگ بود و ضمناً از فئودالهای جبار بیربط بود. و یکی هم ضرغام بود ضرغام مثل اینکه اسمش بود. او هم اهل ممسنی و آنجاها بود و یکی دو نفر هم اینها هم اشخاصی بودند که توطئه میکردند بر علیه اصلاحات ارضی و جرائمشان هم کشف شد و اعدام شدند. یک چند نفر هم به حبسهای طویلالمدت محکوم شدند...توجه داشته باشید که اصلاحات ارضی بههرصورت دور کردن مالک از ده موجب میشد که مقدار زیادی از مناسبات کشاورزها با آب و خاک با خودشان و با مملکت دچار اختلال بشود چون مالک بههرصورت مدیر بود مدیریت دستگاه تولیدی را یا حالا کوچک با بزرگ را به عهده داشت وقتی که رفت این مدیریت مختل شده بود بایستی این مدیریت به یک صورتی جانشین پیدا بکند. علاوه بر این رعیتی که حالا کشاورز آزاد شده و بایستی به آزادی بعد از این به کار تولید کشاورزی بپردازد یا اینکه آزادانه با همکاری دیگران به کار تولید کشاورزی بپردازد بایستی این رشد هم پیدا بکند. بایستی در معرض یک تربیت مداومی هم قرار بگیرد. بایستی بههرحال یک دید و راهنمایی هم در اختیار داشته باشد. در کابینۀ علم این مسائل بهش توجه شد".
بعد از اینکه دولت تصمیم گرفت اراضی موقوفه را هم بفروشد به کشاورزان؛ حضرت آیتالله خوانساری به بنده گفت «که حضور اعلیحضرت عرض بکنید که صحیح نیست که ملک وقف را بفروشند خلاف شرع است کسی که آمده این را وقف کرده نیتاش این بوده است که این ملک حبس بماند از محل عوایدش یک کارهایی بشود یک کارهای خیری بشود شما وقتی که فروختیدش این از بین میرود و برای اینکه نیت اعلیحضرت انجام بشود خب اجاره طویلالمدت بدهند اگر نود سال اجاره بدهند به کشاورزها درست مثل اینکه فروختند ولی بههرحال آن نیت واقف هم از بین نرفته این را به عرضشان برسانید که من عقیدهام این است.» بنده این را به همین مطلب نوشتم و برای ایشان خواندم و فرستادم پهلوی مرحوم علم و یادداشت هم فرستادم که آیتالله خوانساری از من خواسته که این پیام بهعرض اعلیحضرت برسد. مرحوم علم جواب برای من نوشت که این را به شرف عرض رساندم فرمودند که دکتر باهری خودش آیتالله خوانساری را ملاقات کند و عین این مطلبی را که من میگویم به ایشان ابلاغ کند که اگر این کشاورزها طغیان کردند و بهره به مالکین ندادند و در نتیجه دخالت ژاندارم ضرورت پیدا کرد برای ایجاد امنیت بدانید که من به ژاندارم دستور نخواهم داد که به طرف رعیت تیراندازی کند. بهشون بگویید این مطلب را که اگر این املاک بفروش نرسید به رعایا و رعایا چنین اقدامی بکنند نتیجهاش این است و از حالا بهتون میگویم. خلاصه پیام سخت قاطع بود. بنده تلفن کردم و رفتم خوانساری را دیدم و خب ادب و احترام محبت اعلیحضرت هم ضمناً واقعاً اعلیحضرت نسبت به خوانساری علاقه داشت و احترام میگذاشت و همیشه وقتی صحبتش میشد به من میگفت مرد خوبی است و میگفت شما فقط با این ارتباط داشته باشید با هیچکدام از اینها دیگر شما صحیح نیست ارتباط داشته باشید. گفتم که عین مطلبی است که اعلیحضرت فرمودند و وزیر دربار نوشته و من برای شما میخوانم، وقتی خواندمش این پیرمرد کمی قرمز شد و بعد گفت «ادارۀ مملکت به دست اعلیحضرت است اعلیحضرت مسئول ادارۀ مملکت مسئول جان مردم مسئول امنیت مردم هستند هر چی مقتضی و مصلحتشان هست بکنند. آنچه که وظیفه من بود آن بود که بهعرضشان برسانم حالا ایشان هرطوری مصلحت اداره مملکت میدانند چون مسئولیت ایشان دارند هرطوری میدانند بکنند من حرفی ندارم.» خیلی جالب بود خواستم بهتون بگویم که این روحانی بزرگ هم این طور تلقی میکند. بههرصورت مسئلۀ ناراحتی در میان مخصوصاً مالکین بزرگ ایلات اینها بود که به شما عرض کردم در فارس یک غائله ای به وجود آمد، غائلۀ مختصری آن هم با محاکمه مسببینش اعدام بعضی شان و حبس بعضیشان خاتمه پیدا کرد.
عزتالله سحابی در خاطرات خود می نویسد:" در پی اعلام اصلاحات ارضی و انقلاب سفید از سوی محمدرضا شاه پهلوی، نهضت آزادی در سوم بهمن ۱۳۴۱ اعلامیهای در اعتراض به انقلاب سفید و مخالفت منتشر کرد که با واکنش تند حکومت مواجه شد و باعث دستگیری سران و عده دیگری از فعالان نهضت شد. به دنبال بازداشت این افراد از جمله آیتالله طالقانی، مهندس مهدی بازرگان و دکتر یدالله سحابی، محاکمه آنان در سالهای ۱۳۴۲ و ۱۳۴۳ به اتهام اقدام بر ضد امنیت کشور، ضدیت با سلطنت مشروطه و اهانتهای گستاخانه به مقام شامخ سلطنت در دادگاه نظامی برگزار شد. با پایان دادرسی، دادگاه سران و اعضای نهضت آزادی ایران، در روز شانزدهم دی ۱۳۴۲ پس از ۳۱ جلسه محاکمه، رای به محکومیت متهمان داد. بر اساس این حکم آیتالله طالقانی به ۱۰ سال حبس، مهندس بازرگان به ۱۰ سال حبس، دکتر یدالله سحابی، دکتر عباس شیبانی و احمدعلی بابایی به شش سال زندان، مهندس عزتالله سحابی، ابوالفضل حکیمی و محمدمهدی جعفری هر کدام به چهار سال حبس و پرویز عدالت منش به یک سال حبس محکوم شدند... .

وی در گوشه دیگری از خاطرات خود می نویسد: در همان ایامی که ما درگیر مسایل خود بودیم، از سوی شاه مساله انقلاب شاه و مردم مطرح شد. نهضت آزادی هم در این رابطه اعلامیه مفصلی که سیزده صفحه بود منتشر کرد و در آنجا رک و صریح یقه شاه را گرفت. آن اطلاعیه با این مضمون شروع شده بود که انقلاب شاه و ملت، خود انقلاب نادری است در میان انقلابهای جهان! چرا که برای اولین بار است که طبقه ظالم و ستمگر علیه خود، و گذشته خودش انقلاب کرده است و در ادامه هم ضمن بیان این که اصلاحات ارضی به وابستگی بیشتر ایران به خارج منتهی میشود و در نهایت تغییری در وضع زارعین حاصل نمیشود، ماهیت اصلاحات ارضی و باز شدن پای ساواک از طریق سپاه دانش به روستاها را مورد حمله قرار داده بود. اما پیش از تکثیر آن، سران و فعالین جبهه ملی و چند تن از سران نهضت آزادی دستگیر شدند..... مهندس بازرگان با اصلاحات ارضی که از سوی علی امینی آغاز شده بود، مخالف بود و معتقد بود که مسأله اصلی ایران، مسأله ارضی نیست، بلکه مسأله استبداد است و تا این مسأله حل نشود، هیچ مشکل دیگری حل نخواهد شد. ولی طالقانی تا حدودی موافق بود. ما جوانها نیز همه موافق انجام اصلاحات ارضی بودیم. در درون جبهه ملی هم وضع بدین شکل بود. اللهیار صالح، کشاورز صدر و نصرتالله امینی با اصلاحات ارضی مخالف بودند، ولی اعضای جوان و به ویژه افرادی که گرایش سوسیالیستی داشتند و از جمله خلیل ملکی، موافق اجرای آن بودند." فرح پهلوی هم میگوید، قوت افکار سوسیالیستی در ذهن شاه مشخص بود در واقع چـپ گـراتـر از همه اعـلـیحـضـرت بود که اصلاحات ارضی کرد. شاه هم در سخنرانی خرداد ۱۳۵۰ مدعی میشود که برنامه اصلاحات ارضی در ایران به قدری با موفقیت قرین بوده است که حتی بعضی از کشورهای کمونیست نسبت به آنچه ما انجام دادهایم ابراز علاقه کردهاند.
به نظر باستانی پاریزی (که به طیفی از ملی گراهای دانشگاهی ملایم متمایل بود)؛ شاه، با اصلاحات ارضی نظام طبیعی میان ده و روستا را در ایران از میان برد و تعادل جمعیت شهرنشین و ده نشین به هم خورد، حلبی آبادها و زورآبادها و حاشیه نشینی بر روستانشینی غلبه یافت و فرهنگ ها به هم آمیخت و در عین حال از هم گسیخت. ارزش ها دگرگون شد و بالنتیجه آن چه من در حماسه کویر ده سال پیش بینی کرده بودم پیش آمد، و انقلاب اسلامی ایران بساط تخت و بخت همه شان را به هم ریخت. به گمان من آن روال قدیم اقتصاد کشاورزی که زیربنای جامعه بود، یک روبنای بسیار با ارزش برای مردم ایران همراه داشت و آن امکان آزاد بودن و امکان آزاد زیستن بود.
آزادی ما از آن روز سلب یا کم شد که گوسفند زنده ما را گرفتند و ماهی ده پانزده هزار تومان حقوق دادند تا بتوانیم گوشت یخ زده نیوزلندی بخریم. زیربنای اقتصادی - یعنی کشاورزی و صنعت - تابع وضع طبیعی است و خارج از اراده افراد شکل می گیرد. برخلاف روبنای اجتماع - مثلاً نظریات سیاسی و حقوقی و فلسفی و اخلاقی و هنری و مذهبی و نهادها و سازمان های اجتماعی، که کاملاً تحت تأثیر زیربنا تغییر شکل می دهند. [...] کسی که زمین زیر کشت دارد، تأمین آینده دارد، و آنکه تأمین دارد، حرف زور از کسی قبول نمی کند یا - مثل خواجه کریم الدین - کمتر زیر بار زور می رود. به نظر من از روزی که اقتصاد نفت، پول نقد بین مردم ایران پراکند، و آنان را از زمین جدا کرد، قهرمانان تاریخ ما را مثل قهرمان یونان، به زمین زد. جدایی از مادر - که زمین باشد - نیروی آنها را قطع کرد. همه شدند جمعی مزد بگیر و نوکر دولت و اسیر بودجه و سازمان برنامه. در واقع مشروطیت ایران که قرار بود آزادی به این مملکت بدهد، با ایجاد یک سیستم اداری و نوکر باب کردن مردم مملکت، آزادی آنها را سلب کرد. امروز هم که تراکتور، سلطان دشت ها و سرزمین های وسیع است، امکان پیدایش سرمایه داران بزرگ و زمین داران و صوبه داران میلیاردر را فقط در جلگه ها میسر می سازد. زیرا کاربرد و قدرت کار تراکتور در کوهستان کاهش می پذیرد. هم کارایی اش در زمین کوهستانی کمتر است، زیرا زمین ها کوچک و ناصاف است. و هم تیغه او یا به عبارت دیگر پوزه او، زودتر به سنگ می خورد و حتی در بعضی کوهستان ها هنوز گاو آهن و شخم دستی یا موتوری کوچک، کاربردش از تراکتور بیشتر و به اقتصاد و صرفه نزدیکتر است. اما [...] مشکل کوهستان از روزی شروع شد که گندم آمریکایی پای خود را به کوهستان باز کرد. مردم فهمیدند به جای اینکه هیجده من گندم بگیرند و یک من روغن در ازاء آن بدهند، می شود سیصد تومان پول نفت را بپردازند. پس گوسفند را رها کردند و خودشان هم روغن نباتی هندی و کره هلندی خوردند، معدن مس سرچشمه پشت گوش آنها بود، روزی هشتاد تومان ها را هم جمع کردند و تراکتور خریدند، تراکتور از کار افتاد، زمین ها بی استفاده ماند، شش ماه زحمت می کشیدند، تازه زمین هزار منی، اگر هم هزار من محصول می داد، سه هزار تومان بیشتر ارزش نداشت - در حالی که گندم پاک کرده و تمیز تر از برنج آمریکایی را از آمریکا برایشان می آوردند به کیلویی یک تومان!
انقلاب سفید به مثابه مهندسی اجتماعی اقتدارگرایانه
از دیگر مخالفان وابسته به حکومت دو نفر از اعضای کابینه امینی بودند. این دو نفر یکی وزیر صنایع و معادن بود و دیگری وزیر دارایی. نخستین وزیر کابینه امینی که با برنامه هایش به شدت مخالف بود و در نهایت هم استعفا داد، مهندس غلامعلی فریور وزیر صنایع و معادن بود. او از وزیران جناح چپ کابینه امینی محسوب میشد. در این زمان اکثر رهبری و کادر حزب توده به جز اسکندری با اصلاحات ارضی موافق نبودند و روش اجرای آن را نامناسب میدانستند. دومین وزیر که به طور مستقیم در مخالفت با اصلاحات ارضی استعفا داد، وزیر دارایی، غلامحسین بهنیا بود. روزنامه ستاره ایران در خصوص استعفای بهنیا مینویسد »به طورقطع و یقین استعفای آقای بهنیا به مسئله لایحه اصلاحات ارضی ارتباط دارد. ایشان مخالفت خود را در جلسات هیئت دولت در هفته های قبل از اینکه لایحه مزبور مطرح باشد، علناً ابراز داشتند.
مخالفت بهنیا عدم رضایت نخست وزیر و وزیر کشاورزی را فراهم کرد و در آخرین جلسه ای که بهنیا شرکت کردند بین او و وزیر کشاورزی برخورد شدیدی هم رخ داد بهنیا قبلا گفته بود: اینقدر پافشاری خواهد کرد که وزیر کشاورزی استعفا دهد و با لایحه مخالف است؛ زیرا این لایحه کاملاً به نفع مالکین است. «تلاش بهنیا نتیجه ای نداشت و در نهایت خودش استعفا داد. روزنامه بامشاد هم در این خصوص اعلام کرده بود، اختلاف بین وزیر دارایی و کشاورزی یکی از دلایل استعفای بهنیا بود و مسئله اصلی که بهنیا را وادار به استعفا کرد، مسئله بودجه کل بوده است. او با پرداخت دومین 50 درصد از اضافه حقوق فرهنگیان مخالف بود؛ زیرا معتقد بود، در این صورت بقیه کارمندان هم میخواهند حقوق شان افزایش یابد و دولت هم بودجه ندارد بهنیا خودش از طبقه ی مالکین نبود و این که چرا با آن مخالفت کرد، احتملاً از نبود بودجه و پشتوانه الزم برای اجرای آن اطمینان داشت و احتمال میداد که این لایحه نیز در نهایت به نفع همان مالکین تمام خواهد شد. مخالفت با اصلاات ارضی تنها مختص احزاب و گروههای سیاسی و مذهبی نبود، بلکه بسیاری از مالکین و خرده مالکین مخالف در پشت روحانیون و احزاب مخالف قرار گرفتند و از آنها حمایت میکردند. در این زمان بسیاری از روزنامه ها و مجلات که احتمالاً وابسته و یا حامی این گروهها محسوب بودند، نظرات آنها را منتشر کرده و دائماً عواقب آن را به دولت گوشزد میکردند. تنها حربه آنها در این زمان نبود مجلس بود که تمام اقدامات دولت را غیرقانونی جلوه داده و آنها از این طریق میتوانستند دولت را بسیار تحت فشار قرار دهند. آنها امیدوار بودند که با عوض شدن دولت، همه اقدامات آنها نیز غیر قانون اعلام شده و همه چیز به وضع سابق بازگردد؛ بنابراین در این راه از هیچ اقدامی فروگذار نبودند . در واقع عبدالحسین بهنیا نخستین مخالف سرسخت اصلاحات ارضی در دولت های امینی و علم بود.
در سال ۱۳۴۰ه. ش و همزمان با نخست وزیر شدن علی امینی، عبدالحسین بهنیا به وزارت دارایی و گمرکات منصوب شد. از مهمترین فعالیتهای سیاسی وی مخالفت با اصلاحات ارضی بود که امینی نخستوزیر وقت در صدد تصویب آن بود.او معتقد بود با بستن مالیات بر املاک بزرگ تدریجا میتوان مالکیتهای بزرگ را محدود ساخت و همچنین از صاحبان اراضی کوچک برای توسعه کشاورزی حمایت نمود. اعضای کابینه دولت با سخنان بهنیا به مخالفت برخاستند و به همین جهت وی از دولت استعفاء کرد؛ مهمترین مخالف وی در این قانون، حسن ارسنجانی وزیر وقت کشاورزی بود؛ پس از وی جهانگیر آموزگار جایگزین بهنیا در وزارت دارایی و گمرکات شد. در زمان نخستوزیری اسدالله علم بار دیگر عبدالحسین بهنیا به عنوان وزیر دارایی برگزیده شد. ولی به خاطر اصرار ارسنجانی وزیر کشاورزی بر اجرای قانون اصلاحات ارضی، بهنیا بار دیگر استعفاء کرد و غلامرضا برزگر به جای وی کفیل وزارت دارایی شد.

علت عمده استعفای بهنیا از کابینه، مخالفت با لایحه اصلاحات ارضی و نظرات رادیکال ارسنجانی بوده است که از نظر دولت اجرای آن در مرحله کنونی دارای اهمیت درجه اول است. بهنیا از ابتدای طرح لایحه اصلاحات ارضی چه از نظر مسائل مالی مربوط به اجرای آن و چه در مورد مواد لایحه عدم موافقت هایی داشته است از این رو هنگامی که لایحه در جلسه روز سه شنبه دولت تصویب شد بدون آن که آن را امضا کند، استعفای خود را تسلیم داشت. خبرگزاری فرانسه در گزارشی اعلام کرد : « بهنیا که مدتی مدیر بانک فرانسه و ایران بود و پست های مختلفی در وزارت دارایی داشت نماینده تمایلات دست راستی ها در مقابل ارسنجانی وزیر کشاورزی است به نظر او اتکا به سیاست اصلاحات اراضی ضربه بزرگی به کشاورزی کشور خواهد زد و عملا تولیدات این بخش اقتصاد ایران که بالای ۹۰ درصد تولید ناخالص داخلی در آن برهه زمانی را به خود اختصاص میداد، به محاق خواهد برد. حتی زمانی که شاه در تاریخ 9/11/1341 فرمان فروش سهام کارخانجات دولتی را به عنوان پشتوانه اصلاحات ارضی صادر کرد، بهنیا آن را از منظر مالی فاقد وجاهت قانونی می دانست.

باستانی پاریزی در کتاب حماسه کویر می نویسد:" دولت، دهقانان را در کاربرد ماشین آلات سنگین یا مدیریت کشتزارهای بزرگی که با آب تازه فراهم آمده آبیاری می شد، نالایق تشخیص داد و زمینهایی را که ده سال پیش در جریان انقلاب سفید به دهقانان واگذار کرده بود، از آنها پس گرفت. دهقانان هم که دیدند در این نظام جدید کشاورزی جایی برای آنها نیست، در جستجوی کار، راهی شهرها شدند. شاه که دیگر با مردمش هیچگونه تماسی نداشت، از نتایج و عوارض این تصمیمات هیچ تصور روشنی نداشت. می گفت: یکصد هزار تن شکر تولید کنید و گمان می کرد این کار انجام خواهد شد. مثلاً مصرف سرانه گوشت قرمز که در سال ۱۳۳۹ هشت کیلو در سال بود، در سال ۱۳۵۴ به ۲۴ کیلو افزایش یافت. آن هم در کشوری که مصرف گوشت نوعی تجمل محسوب می شد. در نتیجه، دولت مجبور شد به طور روزافزونی مقادیر معتنابهی گندم، جو، سویا، گوشت و برنج به ارزش سه میلیارد دلار در سال وارد کند. این وضع مختص به ایران نبود. همین بلا بر سر عربستان سعودی، ونزوئلا، نیجریه، کویت و سایر کشورهای خلیج فارس آمد اما با این حال، همان طور که سیمون بولیوار در دهه اول قرن نوزدهم میلادی در مورد توسعه آمریکای جنوبی در مقایسه با اروپا گفت: »توقع نداشته باشید کاری را که شما در ظرف دو هزار سال خوب از عهده اش برنیامدید، ما در ظرف بیست سال به خوبی انجام دهیم. « نمی شود شاه را به خاطر آنچه که انجام داد یا از عهده انجامش برنیامد، تماماً سرزنش کرد حتی کشورهای توسعه یافته با همه امکاناتی که در اختیار داشتند، بارها خودشان را در معرض خطر قرار دادند و حوادث هولناکی نظیر چرنوبیل آفریدند در ایران، رژیم تمام مساعی خود را برای برطرف کردن تنگناها به کار برد. رانندگان کامیون، پزشکان و کارگران ساختمانی از هندوستان، کره جنوبی و فیلیپین آورده شد. به منظور تسهیل حمل و نقل از بنادر، به شهرها خطوط راه آهن کشیده شد سدهای بیشتری برای آبرسانی به شهرها بنا گردید.اما طرحهای مربوط به فعالیتهای کشاورزی، منشأ داخلی نداشت بانک جهانی بود که در این خصوص سرمایه گذاری و تحقیق کرده بود پس از مشاهده شکست طرحهایش در تعدادی از کشورهای توسعه نیافته، متوجه شد که کاهش جمعیت روستاها تأثیرات جانبی تحمل ناپذیری به بار می آورد البته این نتیجه گیری زمانی پیدا شد که در مورد ایران و ونزوئلا دیگر خیلی دیر شده بود. سرازیر شدن مبالغ کلان پول نفت به خزانه های ما، ما را نیز با مسئله پیچیده ای مواجه ساخت.

باستانی طی مصاحبه ای می گوید:"ثروتهایمان را چگونه باید به مصرف می رساندیم؟ چگونه می توانستیم سرمایه خود را صرف توسعه واقعی کنیم تا در زمانی که ذخایر نفتمان به پایان می رسید، به پیشرفت و خودکفایی دست پیدا کرده باشیم؟ نیازهای ما بسیار زیاد بود، اما این دارایی ها با چنان سرعتی نصیب ما شده بود که برای بهره برداری صحیح و عقلانی از این ثروت ناگهانی، فرصت کمی داشتیم. تعجبی نداشت که خیلی چیزها به ذهنمان خطور کند. در ایران به این فکر افتادیم که ما شایسته این ثروت بادآورده هستیم، ما ملتی برگزیده هستیم که می تواند از میان ویرانه ها سر بر آورد و بر تارک قرن بیستم، تمدنی کامل و شکوفا بنشاند. شاه، سخن گفتن از تمدن بزرگ را آغاز کرد اما مقام و موقعیتی که ایران در ظرف ده سال به آن نایل می آمد. [...] برای رسیدن به حتی بخشی از این موقعیت خیالی، داشتن پول به تنهایی کفایت نمی کرد. این کار نیازمند زمان، تخصص، زیر ساخت و مدیریت بود که هیچ کدام در اختیار نبود. در نتیجه مشکلات و چالشهایی که ایران و اغلب کشورهای عضو اوپک، که برای پیشرفت جوامع خود تلاش می کردند، با آنها مواجه بودند، بی سابقه و خرد کننده بود. توسعه انفجار آمیز و هزینه کردن بدون آمادگی، آش هفت من جوشی پدید آورد که نتیجه اش بروز تنگناها، فساد، اتلاف، حرکتهای کاذب و ظاهر سازی های غیر مولد بود تورم داخلی سر به آسمان گذاشت آلودگی، تراکم و خشونت روزافزون به عنوان اثرات جانبی و اجباری پیشرفت و ترقی توجیه می شد".
کابینه صدویکم و اصول شش گانه انقلاب
امیرعباس هویدا بار دیگر در ۲۶ مهر ۱۳۴۶ کابینه صدویکم را تشکیل داد. در این کابینه ۳۵ نفر وزیر و معاون نخست وزیر عضو بودند. عبدالمجید مجیدی در کابینه صدویکم به عنوان وزیر تولیدات کشاورزی و مواد مصرفی به دولت راه پیدا کرد. عبدالمجید مجیدی (زاده ۲۱ دی ۱۳۰۷ – درگذشته ۵ اسفند ۱۳۹۲)؛ سیاستمدار ایرانی، وزیر تولیدات کشاورزی و وزیر کار، وزیر مشاور و رئیس سازمان برنامه و بودجه ایران در سالهای (۱۳۵۶–۱۳۵۱) در کابینههای مختلف هویدا بود، او در پروژه تاریخ شفاهی می گوید:
"وقتی برنامه سوم را شروع کردیم پنج ماه بعدش انقلاب شش بهمن صورت گرفت و اعلام آن شش اصل انقلاب که اصلاحات ارضی عمدهترینش بود، خوب در یک مملکتی که میخواهد اصلاحات ارضی بشود از شش ماه قبل، یک سال قبلش بایستی حداقل از نظر بودجهای، از نظر برنامهریزی، از نظر تأمین اعتبارات و وسایل اجرای آن آمادگی حاصل میشد. در حالی که، خوب، برنامه تصویب شده بود یک دفعه یک تغییر عمده در تمام شئون به وجود آمد به وسیله اصول ششگانه انقلاب شش بهمن که بعداً هم اصول خیلی زیاد شد. خوب، هیچکدام توی برنامه پیشبینی نشده بود. افزایش سریع درآمد نفت موجب شد که تقاضا برای مصرف و تقاضا برای سازندگی و سرمایه گذاری یکباره بالا برود. در نتیجه با توجه به محدود بودن عرضه کالاهای سرمایه ای و نیز کالاهای مصرفی، به خصوص کمبود مواد غذایی و مواد کشاورزی و مصرفی روزمره مردم، وارد یک جریان تورمی شدیم.این دوره تورمی لازمه اش این بود که دولت مقداری از بودجه عمرانیاش را و نیز مقداری از هزینه های بودجه جاری را محدود بکند. اما خود دولت در این بازاری که بخش خصوصی با تمام قدرت وارد شده بود و خرج می کرد و ایجاد درآمد می کرد و روی کالاهای موجود در بازار فشار خرید زیادی گذاشته بود، به همان شدت شاید هم بیشتر، وارد شده بود. دولت می بایست از افزایش بودجه و بالا بردن سطح پرداخت ها خودداری می کرد تا یک توازن و تعادلی برقرار بشود، سپس به موقع لازم وارد صحنه گسترش و تزریق پول بیشتر در بازار بشود. کمبود نیروی کار که در نیمه اول سال ۱۳۵۴، تقریباً به ششصد هزار شغل رسید. تحقق برنامه های گسترده اقتصادی، کشور را با مانع جدی مواجه ساخت. کشورهای صادر کننده نفت برای سه سال دیگر با چنان سرمستی و آزمندی به خرید رو کردند که نظیرش را دنیا هرگز به خود ندیده بود. این امر به صورت صفهای کشتی هایی که در دریا منتظر بودند و نمی توانستند بار کالاهایشان را تخلیه کنند، خود را نشان می داد. پولی که بابت خسارت معطلی کشتی ها و انبارداری و هزینه ضایعات پرداخت می شد، در واقع ثروتی بود که دور ریخته میشد [...] بندرها، انبارها، جاده ها و راههای آهن پُر ازدحام و مملو از کالا شده بود و از آنها بیش از ظرفیتشان کار کشیده می شد. آنچه که امکان بارگیری اش نبود، اغلب در بارانداز روی هم انباشته و به امان خدا رها می شد. به مرور زمان، یافتن چیزی در میان این انبوه کالاهای روی هم انباشته، ناممکن می گردید و هر روز که می گذشت، بی نظمی و لجام گسیختگی شدیدتر می شد. پایه و اساسی برای توزیع این همه کالایی که مقاطعه کاران و کارپردازان دولتی با دسته چکهای سفید و اختیارات کامل سفارش ورود آنها را به کشور می دادند، وجود نداشت. آنها گمان می کردند بدون درکی از سازماندهی، می توان مواد را خرید نیروی کار فراهم آورد و مجریان را به خدمت گرفت. آنها درک نمی کردند که گردهم آوردن و روی هم انباشتن آجر و سیمان و آهن در یک محوطه، به معنای پدید آمدن یک خانه یا کارخانه نیست. همه در باره ژاپن حرف می زدند، بی آن که مطالعه کرده باشند که موفقیتهای آن کشور چگونه به دست آمده است. از آن گذشته، جامعه ما در باطن هنوز یک جامعه طایفه ای چند پاره و ناپیوسته بود، مثل ارکستری که در آن هرکس ساز خودش را می زد. آنچه که ما کم داشتیم، رهبری بود که به این نواهای پراکنده هماهنگی و نظم بخشد. پول نفتی که در فاصله سالهای ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۶ به ایران سرازیر شد، کشور را دستخوش تغییر ساخت و نهادها، ساختار اجتماعی، اقتصاد و نگرش مردم را تا بدان حد دگرگونه کرد که باعث گسست کامل از گذشته شد.

وقتی که "وزارت تولیدات کشاورزی و مواد مصرفی" به وجود آمد، عبدالمجید مجیدی به عنوان اولین رئیس آن در شهریور ۱۳۴۶ به عنوان وزیر تولیدات کشاورزی و مواد مصرفی برگزیده شد. او اعلام نمود که هدف از وزارت جدید، ایجاد تعادل بین تولید و مصرف محصولات کشاورزی و مواد مصرفی می باشد. در این موقعیت جدید از نگاه مجیدی؛ در سال 1347 ، زندگی روستایی هنوز تا حدی دست نخورده مانده بود و زندگی در شهرهایی چون اصفهان، مشهد و شیراز با زندگی یک قرن پیش تفاوت زیادی نداشت. تعداد کلان شهرها محدود بودو حاشیه های شهری رو به بزرگ شدن می رفت. اما در ظرف ده سال همه چیز تغییر کرد. با سرازیر شدن پول، نرخ زاد و ولد افزایش یافت، خانواده های روستایی پشت سر هم راهی شهرها شدند یا روستاها ضمیمه شهرها گردیدند. بزودی، رشد سریع شهرها، از توانایی آنها در تدارک آب، برق یا مجاری فاضلاب پیشی گرفت؛ البته تأمین مدرسه پارک یا تسهیلات پرورشی، جای خود را داشت. این رشد، نه برنامه ریزی شده و نه متوازن بود و در فضایی صورت گرفت که با ناامنی و بی اعتمادی روزافزون همراه بود. ایران در بحبوحه این فراوانی و وفور، درست مثل ونزوئلا در آن سوی دنیا، گرفتار کمبودهایی شد که مسبب آن برنامه ریزی نادرست دولت بود. شاید کمبود مواد غذایی از همه نمایان تر بود.
سدهایی در نقاط مختلف کشور ساخته شد تا نظام آبیاری را بهبود بخشد و کشاورزی مکانیزه در زمینهای وسیع را ترویج کند. با آن دستگاه دولتی، شش ماه بعد از اینکه فصل کشاورزی گذشته بود، به آنها داده میشد. بعد از همه مهمتر اینکه سیاستهای کشاورزی دولت غلط بود، با پایین نگه داشتن قیمتهای کشاورزی، تمام کشاورزها را اصلاً چیز کرده بودند بهکلی. اگر یک کشاورز میتوانست در ده خودش با تخصصی که داشت در کشاورزی، روزی فوقش مثلاً فرض کنید ده تومان، پانزده تومان درآورد، وقتی در شهر هفتاد تومان میگرفت، خوب طبیعتاً ول میکرد میرفت دیگر. اما در رابطه با موضوع تولید کشاورزی که پایین رفت، متأسفانه آمار صحیح هیچوقت ندادند و یک مقداری از آماری که هست هم نشان میدهد بعضی چیزها بالا رفته و هم همان چیزها را نشان میدهد که پایین میرود، راجع به این متأسفانه خیلی مشکل است و واقعاً باید یک کسی برود و این آمار را فراهم بکند بداند که آیا تولیدات کشاورزی ایران بالا رفت یا پایین رفت. .. اگر شما تولید گندمتان، تولید برنجتان، تولید گوشتتان، کرهتان، ماستتان، عدستان، سیبزمینیتان بالا رفته بود خوب، این باید گفت که این نتیجه خوب داشته نه اینکه بگویید که ما وارد میکردیم. آن ممکن است همانطور که گفتید عامل دیگری را داشته. اضافه جمعیت که مسلماً خیلی بهسرعت بالا میرفته و این اواخر در حدود سالی یک میلیون به جمعیت ایران اضافه میشد. برای اینکه وقتی شما دو و نیم تا سه درصد افزایش جمعیت بگیرید، روی بیست و پنج سی میلیون نفر، نزدیک بین هفتصد و پنجاه هزار و یک میلیون به جمعیت اضافه میشد. بعد هم با بالا رفتن سطح زندگی، خوراکها، طرز خوراک مردم عوض شده بود و مصرفشان بیشتر شده بود. بنابراین این دو تا باهم کاملاً نتیجه مستقیم همدیگر نیست. بنابراین این استدلال منطق ندارد. هرکدام جای خودش را دارد باید روی رقم خودش حساب کرد. وقتی درآمد نفت بالا رفت، دولت به طور غیرمنطقی تصمیم گرفت که سرمایه گذاری عمرانی را سه برابر بکند. یک حقیقتی هست که هیچوقت نمیشود از آن فرار کرد پول کار نمیکند آدم کار میکند.
ابوالحسن بهنیا (زاده ۱۲۸۹خورشیدی در تهران، درگذشت۱۳۸۱) مهندس، استاد دانشگاه و از کارگزاران اقتصادی دوره پهلوی اعتقاد دارد که بنیان مادی نظم پادشاهی در ایران در دوره آخرین پادشاهی با مدرنیزاسیون و اصلاحات ارضی تحلیل رفت و موجب نارضایی نیروهای سنت و متحدان تاریخی پادشاهی (مثل طبقات زمیندار، بازاری و روحانی) شد. نظر اکثریت مردم بر این است که آمریکایی ها میخواستند که در ایران یک اصلاحات عمیقی بشود که به این وسیله از گسترش افکار چپی جلوگیری بشود. میشود فکر کرد که احتمالاً آنها یک همچو کاری را تشویق میکردند. ولی آنچه که عمل شد، معلوم نیست آن چیزی بود که آنها هم فکرش را میکردند. چون چیزی که عمل شد، خیلی عجولانه و بدون مطالعه در اطراف و جوانب کار بود که خوب، این سیستمی را که ما عوض میکنیم، سیستمی که قرنها در ایران بوده و خوب یک وضعی داشته است برای خودش، سنتهایی بهوجود آمده است. این را عوض میکنیم، چه جانشین آن خواهیم کرد؟ یک خلائی ممکن است این وسط ایجاد بشود که اسباب زحمت و گرفتاری بشود. اینها را فکرش را نمیکردند. کما اینکه همینطور هم شد. یعنی آن چیزی که در نبودن مالک در املاک حس شد. از نظر مدیریت، از نظر سرمایه، از نظر تماس با دستگاههای دولتی، نمیدانم، جلوگیری از گرفتاری یا ژاندارمری، جلوگیری از خیلی چیزهای دیگر، چیزی جانشین آن نشد و این کشاورزانی که اشخاص بیبضاعتی بودند، سر جای شان ماندند. منظور من این نیست که میبایستی آن روش قبلی ادامه پیدا میکرد، چون آن هم البته درست نبود. ولی این کار هم که اینها کرده بودند، نپخته بود و نتیجه نداد. مرحوم برادرم آقای عبدالحسین بهنیا از آنهایی بود که مخالف بود با این کار و رفتنش از کابینه دکتر امینی هم سر همین کار بود. او خیلی صریح به خود شاه هم گفته بود که از نظر اقتصادی این کار به ضرر مملکت است به این صورت و با ارسنجانی هم دعوایش شده بود و اصلاً هیچ نوع توافق فکری با ارسنجانی نداشت و سر همان کار، چون امینی هم میخواست این کار عملی بشود و طرف ارسنجانی بود و شاه هم میخواست این کار عملی بشود، او طبعاً استعفا داد رفت کنار.
بهنیا در سال۱۳۲۵ به عضویت هیات مدیره بنگاه مستقل آبیاری درآمد و در سال۱۳۲۹ مدیرعامل و رئیس هیاتمدیره این بنگاه شد. در اواخر نخستوزیری زاهدی در سال۱۳۳۳ برای مطالعاتی در زمینه آبیاری به پاریس فرستاده شد؛ اما به محض اینکه در فروردین سال بعد به پاریس رسید، دولت عوض شد و او را برگرداندند و ابراهیم همایونفر را به جایش فرستادند. بهنیا، در برابر این سئوال پرسشگر تاریخ شفاهی که عنوان میکند عدهای اصولاً اصلاحات ارضی به آن شکلی که در ایران انجام شد، باعث نابودی دهات ایران و درنتیجه تولید کشاورزی ایران و تبدیل کشور از یک تولیدکننده مواد غذایی و تا حدودی هم صادرکنندهاش به واردکننده کلیه مواد غذایی می دانند وآقایان دیگر معتقدند که نه، این جریانی که به این شکل به وجود آمد در ایران به خاطر اصلاحات ارضی نبود، بلکه به خاطر درآمد فوقالعاده نفت بود که از سال ۱۹۷۳ وارد ایران شد و در نتیجه تقاضا را بهطوری برد بالا که عرضهای که در مملکت بهوجود میآمد، نمیتوانست بازگوی آن تقاضاها باشد. به این علت بود که ما واردکننده مواد غذایی شدیم. بهخاطر بالا رفتن سطح زندگی مردم، بهخاطر درآمد بیشتر و این بهعلت این نبود که تولیدات ما پایین رفته بود. تا آنجایی که شما که یک شخصیت فنی مملکت بودید، اطلاعات شما اجازه میدهد، چگونه این دوتا موضع را ارزیابی میکنید؟ کدامشان واقعاً بیشتر حقیقت داشت؟هردویشان موثر بودند در عقب رفتن سطح تولید کشاورزی در ایران. ولی دومی شاید بیشتر موثر بود. یعنی ازدیاد درآمد نفت؟ یعنی بالا رفتن دستمزدها در شهرها. یعنی علاقه به صنعتیشدن مملکت که نتیجه اش این شد که کارگرها توانستند بیایند در شهرها و به آسانی دستمزدهای خیلی بیشتری گیرشان بیاید تا آن چیزی که در ده گیرشان میآمد. بهتدریج دهات خالی شد، جوانها، قدرت جوان، از دهها رفتند به شهرها، پیرها ماندند در دهات مهمتر از همه، مخصوصاً راجع به گندم که ما یک موقعی، خودکفا بودیم، حتی جو صادر میکردیم. بعداً خیلی تولیدمان کم شد، یک علت آن این بود که دولت واقعاً توجه نمیکرد به قیمتی را که برای خرید گندم از کشاورزان معین کرده بود و قیمتی را که برای نان معین کرده بود و میفروخت، ملاحظه میفرمایید؟ هیچ تناسبی با قیمتهای بینالمللی گندم نداشت. گندمی که از آمریکا وارد میکردند، قیمتش چند برابر قیمتی بود که دولت به زارع ایران میپرداخت. عامل مشوق در این کار نبود که اشخاص پابند بشوند و به دنبال کشت بروند. خود ما دهاتی داشتیم در آذربایجان، موروثی پدر ما، که یک قسمتی از آن ماند که آخرسر اصلاحات ارضی شد. اکثر آن جوانانی که آنجا کار میکردند بعداً آمدند در تهران به کارهای دستفروشی و دلالی و کارهای دیگر مشغول شدند. و وقتی از آنها میپرسیدیم، میگفتند: آنجا دیگر کسی نمانده است دیگر مالکی نبود که کمک بکند، تراکتور نبود، پول گاو نداشتند. ملاحظه میفرمایید؟ سالهایی که بارندگی نمیشد، وضع بد بود. بذر نداشتند، کسی نبود به اینها کمک بکند. بعد هم گندمی را هم که اگر خوب درمیآمد تولید میکردند، به قیمت خیلی ارزان از آنها میخریدند. اینها عوامل مختلفی بود. البته آن ازدیاد قیمت نفت، به واسطه پول زیادی که در اختیار دولت قرار گرفت، عامل خیلی موثری بود در انحراف بهاصطلاح وضع مملکت به طرف بحرانی، ولی تنها نبود.

بهنیا، بدلیل اینکه مدتها مدیرعامل بنگاه آبیاری بود بهترین شخصی به شمار می رود که میتواند بر اصلاحات ارضی و تأثیرش بر روی مسئله آب در ایران نظر دهد به اعتقاد او: " اصلاحات ارضی به آن صورتی که انجام شد، نتیجهاش منفی بود درباره آب. برای اینکه اکثر دهات ایران که در حدود شصت هزارتا ده شمارش شده است، با آب قنات مشروب میشدند. قنات هم یک کانال زیرزمینی هست که منابع آب زیرزمینی را به سطح زمین میآورد بدون هیچ تلمبهای و بدون هیچ وسیلهای و این آبیاری سنتی که منحصر به ایران و بعضی کشورهای مجاور ایران بود، این واقعاً قسمت اعظم کشاورزی ایران را تأمین میکرد. در اثر اصلاحات ارضی، کشاورزان نتوانستند مثل سابق قنات را دائر نگه دارند. چون قنات یک کانالی زیرزمینی است که هر سال بایستی در آن تعمیر کرد، کارکرد. اگر یک سال شما کار نکنید، مقدار آبتان پایین میآید و اگر چندین سال ادامه پیدا بکند، اصلاً قنات خشک میشود. مقنیها کار میکردند روی قنات. مقنیها یک اشخاصی بودند که توی دهات زندگی میکردند، دستمزد نازلی میگرفتند، زندگیشان توی ده تأمین بود و به این کار قنات میپرداختند. بعد از اینکه اصلاحات ارضی شد، دیگر این مقنیها یواش یواش از کار خودشان رفتند، یعنی مالکی نبود که به اینها پول بدهد و اینها این کارها را انجام بدهند رعیتها هم، یعنی کشاورزان یک ده هم، با هم نمیتوانستند جمع بشوند و واقعاً سر هم . ولی اگر که قیمت گندم مصنوعاً پایین نگاه داشته نشده بود، امکان این بود که خوب، یک روزی یک کاری بشود به تدریج باز قنوات را دائر بکنند ولی خوب نشد. بعدها هم که کاری انجام دادند همهاش بهفکر این شدند که سدهای بزرگ ساخته بشود، این سدها بیشتر استفاده برق بشود. کما اینکه سدهایی ساخته شد، قبل از اینکه شبکههای آبیاری برای زیر این سدها تأسیس شده باشد. مثلاً سد دز که یکی از سدهای بزرگ ایران است، شاید هنوز هم تمام شبکه آبیاری زیر سد دائر نشده باشد. این بود که سدسازی میشد و شد ولی آن کار آبیاری به آن صورتی که بایستی بشود، نشد. در آن موقعی که من در بنگاه آبیاری بودم، خیلی تلاش کردیم که شاید تکنیکهای جدیدی را به کار قنات وارد بکنیم با اصل چهار برنامهای داشتیم در این کار. و سعی و کوششی در این راه میکردیم. ولی اینها همه اش در حالت بهاصطلاح تجربه بود. هنوز به جایی نرسیده بود. آنچه که مسلم بود، این بود که وضع دستمزد برای مقنیها طوری شده بود که دیگر برای کسی صرف نمیکرد که کار قناتی بکند. و آنجاهایی که مالک رفته بود، دیگر قنوات تقریباً آبشان خیلی کم شد، پایین آمد خیلی موثر بود". در واقع، پس از آنکه دولت در سال 1338 سازمان آب و برق خوزستان را برای مدیریت منابع طبیعی در آن استان تأسیس کرد. تمام برنامههای توسعه اقتصادی بر لزوم بهبود منابع آب و مخازن به منظور بهبود تولید محصولات کشاورزی تأکید داشتند. مخازن بزرگی در سراسر کشور ساخته شد که از برنامه دوم توسعه آغاز شد. اولین سدها بر روی رودخانههای کرج، سفید و دز ساخته شدند. با کمک وام ۴۲ میلیون دلاری بانک جهانی در سال ۱۹۶۰، پروژه چند منظوره دز بر روی رودخانه دز توسط دولت ایران و با هدف ترویج تولید برق، تسهیل آبیاری و تضمین کنترل سیل در استان خوزستان، جنوب غربی ایران، انجام شد. این پروژه در ابتدا برای آبیاری یک منطقه آزمایشی ۵۰،۰۰۰ هکتاری و در صورت لزوم، ۲۲۵،۰۰۰ هکتار دیگر و تأمین برق شهرهای اصلی خوزستان طراحی شده بود. پروژه آزمایشی آبیاری همچنین شامل خدمات عمومی مختلفی از جمله جادهها، مراکز تحقیقات و آموزش کشاورزی، ترویج کشاورزی، آموزش و بهداشت بود. علاوه بر این، با کمک دولت، این پروژه انگیزهای برای مالکان زمین در منطقه ایجاد میکرد تا در بهبود زمین و ساخت کانالهای درجه سه و سیستمهای توزیع سرمایهگذاری کنند. از کل هزینه تخمینی معادل ۸۳ میلیون دلار، وام بانکی هزینههای ارزی برای تکمیل پروژه را پوشش میدهد، در حالی که بقیه توسط دولت تأمین خواهد شد. کشاورزان در حال کشت الگویی ترویجی محصولات آزمایشی دانه آفتابگردان در ایستگاه کشاورزی آزمایشی صفیآباد، خوزستان بودند. اولین سد بزرگ، تأثیر قابل توجهی بر اقتصاد ایران داشت. سد محمدرضا شاه که در سال ۱۹۶۲ بر روی رودخانه دز ساخته شد، برای آبیاری دشت خوزستان و تأمین برق استان طراحی شده بود. پس از چندین سال بهرهبرداری، این سد تنها به بخش کوچکی از اهداف خود دست یافته بود و دولت تصمیم گرفت که زمینهای زیر سد و سایر سدهای در حال تکمیل، نیاز به مدیریت ویژه دارند. در نتیجه، در سال ۱۹۶۹ قانونی تصویب شد که زمینهای قابل آبیاری در پایین دست سدها را ملی اعلام میکرد. زمینهای زیر سد محمدرضا شاه بعداً به شرکتهای تازه تأسیس داخلی و خارجی که به عنوان شرکتهای کشت و صنعت شناخته میشدند، اجاره داده شد.
خداداد فرمانفرمایان اقتصاددان و رئیس پیشین بانک مرکزی و سازمان برنامه و بودجه که سابقه عضویت در شورای عالی پول و اعتبار، شورای عالی اقتصاد و ریاست هیئت مدیره بانک صنایع را در کارنامه خود دارد، در انتقاد به شیوه اجرای اصلاحات ارضی می نویسد: " ارسنجانی ابداً هیچ فکری نداشت. میدانید که او یک روزنامه نگار حرفه ای بود. هیچ فکری نداشت که چگونه میخواهد در اصلاحات ارضی جلو برود و تحت فشار بود که برنامه ای آماده کند و پیشنویس قانونی را تهیه کند.

فرمانفرمایان که خود طرح اصلاحات در نظام زمین داری ایران و تغییر سیستم کشاورزی را سالها قبل بر کاغذ آورده و با حسن ارسنجانی در میان گذاشته بود، همچون بسیاری از همکاران خود بر اصلهای افزونشده بر اصول «انقلاب شاه و مردم» انتقاد داشت خداداد فرمانفرمائیان که به دعوت و اصرار ابوالحسن ابتهاج که قصد داشت دفتر اقتصادی سازمان برنامه را راهاندازی کند به ایران بازگشت سریعا ریاست دفتر اقتصادی را بر عهده گرفتاو در مصاحبه با تاریخ شفاهی میگوید:
وقتی شروع به صحبت راجع به کشاورزی در دفتر اقتصادی کردیم، به این نتیجه رسیده بودیم که بدون اصلاحات ارضی امکان نیل به توسعه کشاورزی وجود ندارد. این که تحت آن نظام استیجاری وقت، هیچ انگیزه واقعی برای کشاورزی وجود نداشت که رشد کند و تازه، این یک اصلاحات ضروری بود. اگر این نابرابری تاریخی را، میخواستید تغییر بدهید -چنان که همیشه بدان ارجاع میدهم- باید به فرموده تغییر میدادید. و اگر چنین کردید با یک بیعدالتی، چنان که مالکین وقت ادعا کرده اند، اراضی را میان کسانی که روی زمینها زحمت کشیده بودند توزیع میکردید. لذا ما شروع به مطالعه مسئله کردیم. بالطبع، نخستین چیزی که مطرح شد ضرورت یک پیمایش ثبتی بود. ما این را در دفتر اقتصادی مطالعه کردیم و در واقع بعضی طرحهای آزمایشی داشتیم. ضمناً، شاه در آن زمان زمینهای خودش را هم توزیع کرده بود. اما در پرانتز عرض کنم که این حرکت ، تلاشی برای اصلاحات ارضی از طریق الگوگرایی بود. من هیچ وقت ندیده ام که الگوگرایی در مورد ایران کار کند. حتی وقتی که از جانب سلطنت آمده باشد. یا شاید گاهی به این خاطر که از جانب سلطنت میآمد نمیدانم یا به این خاطر که از جانب حکومت میآمد. به هر حال، الگوگرایی، هرگاه که از جانب حکومت آمد، مثل یک طرح آزمایشی که از دیگران تقلید میشود -نه فقط در اصلاحات ارضی، بلکه در توسعه کشاورزی، در طرح آزمایشی استفاده از ماشینآلات، کود و امثالهم- به عنوان سازکاری برای اعلان و عرضه اطلاعات به دیگران، آن اندازه مؤثر نبود. این به تنهایی آنها را حرکت نمیداد. این طور به نظر میرسید که اگر قصد ترویج سنتی را دارید، شما به دیگر انواع ابزارها برای این ترویج نیاز دارید. به هر حال، شاه این کار را در آن وقت انجام داده بود. و ما شروع به پیمایشهای ثبتی کردیم. و ما شروع به مطالعه زمان و هزینه مورد نیاز برای پیمایش ثبتی زمینهای تحت کشت ایران کردیم. پیمایش ثبتی (کاداستری) یعنی پیمایش زمین و استفاده فعلی آن به عنوان زمین کشاورزی بر اساس منابع مالی موجود، و تعداد افرادی که به چنین چیزی نیاز داشتند و برنامهریزی و سازماندهی آن، در آن زمان آقای خسرو هدایت رئیس سازمان برنامه بود وقتی که با او درباره ضرورت طرح اصلاحات ارضی صحبت کردم، او گفت: «از من به تو نصیحت که فعلاً وارد این موضوع نشوی». و او رئیس من بود و ما به نحوی به دفتر اقتصادی برگشتیم و روی آن تأمل کردیم. اما ما مطالعاتمان را انجام دادیم. در این بین، این پیش از زمان به قدرت رسیدن دکتر امینی بود، ما تنها درباره مشکلات اجرای اصلاحات ارضی بدون پیمایشهای ثبتی در دفتر اقتصادی بحث کرده بودیم.
«اصلاحات ارضی روی همین خودخواهی شاه، جلو رفت. یک روز من به ملاقات بزرگ ترین برادرم محمد ولی فرمانفرماییان رفتم در آن زمان او یکی از بزرگترین زمینداران ایران به شمار میرفت. او مالک کل میانه بود که در آن زمان جمعیتی در حدود ۳۰هزار نفر داشت. من صرفاً برای دید و بازدید به منزل او رفته بودم سال 40 همین که من وارد کفشکن منزلش شدم، ملتفت شدم که مردی در آن گوشه ایستاده و پروندهای زیر بغلش است. بدون کراوات، او شبیه یک روستایی ساده به نظر میرسید. و من برادرم را دیدم که آنجا ایستاده و با او صحبت میکند. او از من خواست که به اتاق نشیمن خصوصی او بروم و منتظرش بمانم. من رفتم و نشستم و منتظر ماندم تا بیاید وقتی آمد،با همان روش بسیار اشرافی خود به من گفت: یک چیزی را میدانستی؟ عرض کردم چی، آقا؟ او گفت: این شخص برنامهریز ارشد من است. او آقای ابتهاج من است من گفتم: چه برنامهای آقا؟ مزاح میکنید یا جدی؟ او گفت: نه جدی، او ابتهاج من است .گفتم: منظورتان چیست آقا؟.
او گفت: میدانی، الآن چند سال است. من یک برنامه اصلاحات ارضی کامل در میانه اجرا کرده ام و این برنامه بسیار موفقی است. جواب داده است و این شخص مسئول کل برنامه است.گفتم آقا چه طور این کار را کردید؟ چه طور روستاها را پیمایش ثبتی کردید و این کارها؟.من شروع به پرسیدن سوالات خودم کردم، البته از منظر فنی. او گفت: نه، خیلی سادهتر از این است. من گفتم: خوب، خیلی هزینهبردار است او گفت ابداً خرجی ندارد.من بیشتر و بیشتر کنجکاو شدم که ببینم او چگونه این کار را کرده بود. او گفت: اول از همه، من ریشسفیدان محل را که سالها میشناختم جمع کردم ما در جلسهای نشستیم و به آنها قصدم برای توزیع زمین را گفتم. همه آنها نیتم را تحسین کردند. سپس به آنها گفتم که خوب، درباره این که چه طور باید انجام شود بحث کنیم.او گفت: در نتیجه این بحث، یک روش بسیار ساده به دست آمد: این که ما زمین را اختصاص میدهیم یا مالکیت زمین را به کسی انتقال میدهیم که زمین را بر دست کم سه سال گذشته مورد استفاده قرار داده است بنابراین مفهوم مستأجر ، رعیت، مالک به عنوان یک اصل راهنما استفاده شد. من گفتم: اما چه کسی از این خبر داشت؟ او گفت: هیچکسی بهتر از خود این روستاییها نمیداند که چه کسی رعیت این زمین بوده است. چرا که اگر کسی آمد و ادعایی کرد، هر کسی که دور و برش است، خواهد دانست که او کسی نبوده است که رعیتی این زمین را میکرده است او گفت: بنابراین حجم زمینی که توسط یک خانواده یا سرپرست یک خانواده مورد کشت قرار گرفته بود، معلوم بود. بعضی از آنها برای سالیان سال این کار را کرده بودند و بعضی از آنها برای کمتر از یک سال و به همین نحو ... «.
راجع به مدل برادرم و بر آن اساس پیشنهاد اصلاحات ارضی برای ایران را دادم و شروع به مشورت با بعضی از دوستان و همکارانم، مثل مهدی سمیعی، رضا مقدم، سیروس سمیعی، حسین مهدوی و برخی مشاوران خارجی نظیر کریستنسنو کن هانسن کردم. من گفتم: «بسیار خوب، این یک مدل است. این افراد انجامش دادند و یک طرح آزمایشی است. بیایید جنبههای مختلفش را بررسی کنیم و ببینیم مشکلات کجا هستند و آنها را حل کنیم، مرتبش کنیم و دست کم یک سیاست آماده برای وقتی که حکومت تصمیم بگیرد سیاستی اتخاذ کنیم، در اختیار داشته باشیم». بنابراین ما این کار را کردیم. دکتر امینی به قدرت رسید. حسن ارسنجانی به عنوان وزیر کشاورزی منصوب شد. قرار شد اصلاحات ارضی انجام شود.یک روز، ارسنجانی، که دوست صمیمی مهدی سمیعی بود از مهدی شنیده بود که ما برنامهای داریم. او ما را جمع کرد، کل گروه را -من خاطرم هست که من بودم، مهدی، سیروس سمیعی، مقدم و من، کل گروهمان- او ما را در حصارک جمع کرد. حصارک محل استقرار مؤسسه رازی، زیرمجموعه وزارت کشاورزی بود. ما از صبح در اتاقی نشستیم و خاطرم هست که به ما چلوکباب دادند. و تا دیروقت روی این برنامه بحث کردیم، تا خود غروب. چرا که ارسنجانی ابداً هیچ فکری نداشت. میدانید که او یک روزنامهنگار حرفه ای بود. هیچ فکری نداشت که چگونه میخواهد جلو برود و تحت فشار بود که برنامهای آماده کند و پیشنویس قانونی را تهیه کند. او مقاله انگلیسی من را گرفت -هیچ وقت فراموش نکرده ام- ترجمهاش کرده بود. و او همه جوانب را بحث کرد، بررسی کرده، مجدداً با ما بررسی کرد. و جلو رفت. دفعه بعدی که من فرصت داشتم وارد این تصویر شوم وقتی بود که دکتر امینی من را برای حضور در جلسه ارائه قانون اصلاحات ارضی توسط وزیر کشاورزی به جمع محدودی از اعضای کابینه خواست. در اصل، ارسنجانی دقیقاً چیزی را ارائه میکرد که ما قبلاً به او ارائه کرده بودیم، با حفظ یک تغییر بسیار مهم. او اجازه داده بود که هر مالکی بتواند کل یک روستا را، یک ششدانگی را برای خودش نگاه دارد. این ششدانگی میتوانست بخشهایی از روستاهای مختلف باشد یا فقط یک روستای کامل یا زمینهای اطراف روستاها. و یادتان باشد این به عنوان مرحله اول برنامه اصلاحات ارضی در نظر گرفته شده بود، دو مرحله دیگر، قرار بود بعدتر بیایند. این که حکومت باید اسناد تعهد اصلاحات ارضی را صادر میکرد، این که حکومت باید بر اساس بعضی ترتیبات بلندمدت از مستأجرین، وجوه را دریافت میکرد و باید اسناد تعهد بلندمدتی برای مالکین صادر میکرد. اسناد تعهد بلندمدت با فروش صنایع تحت مالکیت دولت پشتیبانی میشدند و عامل آن نیز بانک اعتباری کشاورزی بود. من به این جنبهها توجه نکرده بودم، اما واقعیت این است که یک مالک زمین هم چنان مجاز بود که کل یک روستا را داشته باشد، و در بعضی موارد مثل آقای علم، به عنوان مثال، این کل بیرجند را شامل میشد، این که این طور شد، مرا به شدت آزرده کرد. من گفتم: «رعیتهایی که در این روستاها هستند و تحت مالکیت ارباب رها شدند چه؟ آنها میبینند که در ده همسایه، خالزادههایشان، دوستانشان و امثالهم مالکیت خصوصی دارند، اما آنها همچنان به عنوان مستأجر در این روستا زندگی میکنند. این میتواند باعث شود…» من اینها را از آن طرف میز کابینه به ارسنجانی میگفتم که درست روبروی من مینشست من گفتم «این میتواند باعث خونریزی شود». ارسنجانی خیلی خونسرد و آرام روی میز خم شد و گفت: «اما این دقیقاً آن چیزی است که من میخواهم». من هیچ وقت، هیچ وقت این را فراموش نکرده ام. دقیقاً با همین کلمات. چیزی که منظورش بود، چیزی که باید منظورش میبود این بود که او میخواست همه برنامه را اجرا کند. این که فشار برخی اربابها از طریق کانالهای حکومت از جمله دکتر امینی و شاه، به قدری بود که او مجبور شده بود به آنها این مزیت خاص را بدهد که من فکر میکردم با کل فهمی که ما از برنامه اصلاحات ارضی داشتیم، نامتجانس است. این یک امتیاز بود. موقت میبود یا نه، او نمیدانست. اما او فکر میکرد فشار سیاسی کافی برای تغییرش وجود خواهد داشت. قضیه از این قرار بود.
مرتبه ای که من ارسنجانی را دیدم در اتاقش همراه با تیمسار مالک بود که رئیس ژاندارمری بود. آنها داشتند در مورد ناآرامی و اغتشاش در بعضی از مناطقی که اصلاحات ارضی در آن اجرا شده بود صحبت میکردند و البته مالک به فرموده باید از این برنامه حمایت میکرد. شاه به او دستور داده بود از این برنامه حمایت کند و آرامش را در ولایات حفظ کند. ما این را در تهران نمیدانستیم، اما ظاهراً خونریزی قابل توجهی در جنوب، در برخی مناطق، رخ داده بود و ژاندارمها نقشی اساسی در پیادهسازی برنامه اصلاحات ارضی داشتند. به آن نحوی که این قانون اصلاحات ارضی اجرا شد، و با نیروهای دیگری در همآمیخته شد، در نهایت، سبب سقوط تولید کشاورزی شد، فقط هم سهم کشاورزی را از تولید ناخالص ملی کم نکرد، بلکه بهره وری کشاورزی به نسبت واحد زمین را کاهش داد. خروجی کل کشاورزی به عنوان یک مصدر و به عنوان یک بخش اقتصادی مهم، هیچگاه به استعدادش نرسید این تحول با بهرهوری پایین و عدم موفقیت در انباشت سرمایه قابل توجه همراه بود".
در خصوص اغتشاشات نیز بلاتردید بعضی زمیندارها در قضیه درگیری دست داشتند و این منجر به سخنرانی بسیار معروف شاه در دوشانتپه با لباس نظامی شد -من آن تیرگی، آن روزهای تیره را خاطرم هست- که از این اصلاحات ارضی دفاع میکرد و پاسخ زمیندارها را با گفتن این میداد که: «من همه این سالها به حرفتان گوش دادم. همه این سالها منتظر شما ماندم. انجامش ندادید. این تنها راهی بود که باید انجام میشد، این ملت، این کشاورزان، حقی به این کار دارند
سید مهدی پیراسته (زاده ۱۲۹۸ در اراک) معاون وزیر کشور، استاندار فارس، استاندار خوزستان و در دولت اسدالله علم (دوره نخستوزیری ۳۰ تیر ۱۳۴۱ – ۱۸ اسفند ۱۳۴۲) وزیر کشور؛ درباره برنامه اصلاحات ارضی معتقد است که این برنامه آمریکاییها و اسرائیلیها بود در زمان امینی یکی از همکلاسیهای ما به اسم ارسنجانی شد وزیر کشاورزی. این ارسنجانی عقدهای داشت راجع به مالکین. برای این که در دوره پانزدهم، اعتبار نامه اش را به دلیل همکاری با پیشه وری رد کرده بودند اصلاً ارسنجانی آدم چپی و شلوغی بود بعدش وزیر کشاورزی شد و این هم با یک عقدهای آمد که مالکین را اذیت بکند. من با این سیستم اصلاحات ارضی مخالف بودم. برای اینکه معتقد بودم که اگر یک روزی ما لازم باشد که مثلاً دارایی یک نفر را از او یک قسمتش را بگیریم، فحشش دیگر نباید بدهیم باید به او حالی کنیم که مصلحت مملکت در این است که اینکار را بکنیم و بعلاوه نباید مصادره کنیم ارسنجانی یک ضابطه ای گذاشته بود که ۱۵۰ برابر آنچه را که اینها مالیات دادند، بهعنوان قیمت ملک بگیرند. یکی از معایب اعلیحضرت این بود که وقتی یک چیزی تو گوشش میرفت و پشتش بود، با هر نظر دیگری مخالفت میکرد و میخواست تا به آخرش برود اصلاحات ارضی به نظر من لازم بود، اما به صورتی که انجام شد، صحیح نبود. به اعلی حضرت گفتم: یک وضعی در مملکت پیش آمده که یک روزی اعلیحضرت مجبور میشوید دستور بفرمایید که به این زارعین تیراندازی کنند و جلوی اینها را بگیرند گفت: چرا؟ گفتم: ما اصلاحات ارضی کردیم یا اصلاحات تلویزیون؟ یک مالکی تو خانه اش تلویزیون بوده، توی ده اش یا رادیو بوده، خوب رادیوش را باید برد؟ گوسفندهایش را چرا به او نمیدهند؟ و دولت که نباید هرج و مرج ایجاد کند. فرض بفرمایید که مملکت احتیاج داشته است که برای خاطر جلوگیری از کمونیسم یک همچین کاری بکند، خوب به مالکین چرا فحش میدهند؟ مثلاً بنده چه گناهی کردم که بابام یک ملکی داشته؟ خوب به جای اینکه پولها را ببرند بیرون، آمدند اینجا ملک خریدند.اعلیحضرت تو کله اش اینجوری کرده بودند، گفت: دو هزار سال است که آنها ظلم کردند، بگذار چهار روز هم اینها ظلم کنند. گفتم: قربان، اولاً آن دوهزار سال منطقی نیست. به فرض اینکه آن جد اعلی بنده، دوهزار سال پیش هم یک ظلمی کرده، بنده که نباید تاوانش را پس بدهم از نظر منطق. بعد هم این مالکین اولاد آنها نیستند. اینها بقال چقال هستند تاجرند یک ملکی خریدند گناهی نکردند. اولاد آنها نیستند که حالا ما بگوییم آنها در این دو هزار سال... حالا باید بچه هایشان پس بدهند. اولاً دو هزار سال که جد بابای بنده یک کاری کرده، بنده چرا باید پس بدهم؟ بعلاوه اینها آنهان یستند. مرضیه خانم آوازه خوان هم رفته زمین خریده. پول داشته در مملکتش سرمایهگذاری کرده خوب، ما چرا به اینها فحش بدهیم؟ قربان فرض بفرمایید که دولت فردا تصمیم میگیرد که هرکس که ۱۰۰ تا کراوات دارد، ۹۹تایش را پس بگیرد. از او بگیریم، اما یکیاش را که یا باید تو قانون بنویسیم که ۱۰۰ تا کراوات را پس میگیریم یا اینکه آن یکی اش را باید طبق قانون حفظ کنیم. نمیشود دولت خودش هرج ومرج ایجاد کند. بگوییم ۹۹تایش را طبق قانون میگیریم، یکی اش هم طبق هرج ومرج میگیریم.طرز فکر اعلی حضرت راجع به اصلاحات ارضی روی تبلیغات و تلقینات آمریکاییها و برخی ایرانیها مثل ارسنجانی به کلی عوض شده بود. یعنی یک دستهای را که نگهبان این مملکت بودند، نگهدار این مملکت بودند، اینها را بیخود رنجاندند. من این را به اعلی حضرت هم عرض کردم اما توجهی نکردند اصلاً آماده شنیدن این چیزها نبودند.
علی امینی در مصاحبه با هرمز حکمت درباره نقش ارسنجانی در جریان اصلاحات ارضی و رادیکالیسم تزریق شده به جریان اصلاحات ارضی می گوید:"از خیلی قدیم. از خیلی وقت پیش که روزنامه نویسی بود با او آشنا بودم. واقعاً هم به تنها کسی که معتقد بود به من بود. حتی یادم میآید که این آقای جهانگیر تفضلی وقتی از امریکا برگشتم برای من تعریف کرد که شاه پرسیده بود از تفضلی که ”این ارسنجانی چه جور آدمی است؟“ گفته بود: ”بسیار آدم باهوشی است، ولی به احدی جز دکتر امینی رکاب نمیدهد. از این جهت آدم خطرناکی است. “واقعاً هم بود! آدم خطرناکی بود! آدم جاهطلبی بود و بعد هم آدم جوانی بود و خیلی هم تندرو بود! همین ترتیب که اصلاحات ارضی را باید قبول کرد که یک مقداری او خراب کرد آخرش. خوب، میخواست که نخستوزیر بشود! از این هوسهای عجیب و غریب! این در رم که سفیر بود آمد به مونتکانیتی، من هم رفتم. بهش گفتم: ”ارسنجانی، این چه کاری بود کردی؟“ گفت: ”آقا، این را اگر ما نمیکردیم، این شاه مجلس تشکیل میداد و من و تو را دار میزد.“ گفتم: ”چرا؟ گفت: ”این میخواست به اسم او باشد، دکتر امینی و ارسنجانی اسمشان نباید باشد. “گفت: ”من میخ تابوت را به آخرش کوبیدم! این را اگر دست خودش ندهیم و دست خودش نباشد و نگوییم که آقا مال خودته و ما نکردیم، این پدر ما را درمیآورد. بنابراین، باید به اسم خودش باشد. دادم دست خودش و انداختمش توی این هچل و بالاخره میرود پی کارش! “واقعاً از این جهت آدم سینیکی بود. وقتی که من بودم گفتم آقا این فحش دادن به مالکین یعنی چه؟ معینیان را خواستم و گفتم نطقهای این را قبلاً بدهید من ببینم، منتشر نکنید. همینطور هم بود. دیگر نگذاشتم. گفتم: ”فحش دادن یعنی چه! ملک مردم را میگیری، فحش هم میدهی.“ ضمناً عَلَم این را تشویق میکرد بر علیه من که نخستوزیر بشود و چه بشود و فلان و این ترتیبات. به همین جهت هم وقتی من استعفا کردم، این خیلی نگران بود. چون نمیدانست من میخواهم استعفا کنم. وقتی خواندم توی هیئت دولت، یکمرتبه آمد پهلوی من و گفت: ”آقا چرا همچین کردید؟“ گفتم: ”نه آقا، شما نمیفهمید. لازم بود. “
محمد ابراهیم امیرتیمور کلالی (۱۳ مهر ۱۲۷۳ – ۲۲ بهمن ۱۳۶۶)، رئیس ایل تیموری، رئیس شهربانی کل کشور، وزیر کار و کشور در کابینه محمد مصدق و چندین دوره نماینده مجلس شورای ملی در خصوص اصلاحات ارضی میگوید به شاه گفتم آقا این کار را نکنید به ضرر مملکت تمام میشود گفت: نه، سیاستاً این کار من بهتر است. من میدانستم این کار اصلاحات ارضی به ضرر ایران است الان هم که این حرف را خدمت شما میزنم ادعا میکنم که شاید دویست نفر نباشند که از موضوع ایران و زراعت ایران و فلاحت ایران و کشاورزی ایران اطلاع داشته باشد. ایران عبارت بود از یک مملکت خشک و بی آب و بی همه چیز این قنواتی را که شما میبینید، این قنوات را اشخاص به عنوان تیمن تبرک رفتار میکردند. التفات میفرمایید؟ به عنوان تیمن تبرک از هزار سال قبل با چنگال خودشان زمین را خراش دادند، یک قاشق آب آوردند بیرون. به عنوان تیمن و تبرک بوده واِلا تمام ایران که این کار نشده، یک مقدار مخصوصی از ایران. و بعضی جاها قنواتی که شما حیرت میکنید که اگر من بگویم فکر میکنید از عهده بشر خارج است. مثلاً در گناباد، قنات هست که چهارصد متر عمق میخورد، چهارصد متر که به اصطلاح مقنیها هشتصد لگد میخورد، یعنی باید هشتصد بار مقنی پایش را همچین بکند تا این سطل را بیاورد بیرون یا سطل را ببرد توی چاه ، آنها با عدم وسایل آنزمانها طنابکشی میکردند. صدها سال کار میکردند که یک قاشق آب بیاورند مردم استفاده بکنند، نه برای استفاده شخصیشان. این از نظر خیرات و مبرات. آنها پنج اصل برای این قنات قایل بودند. التفات میفرمایید؟ به پنج قسمت این قنات تقسیم میشد عایداتش. یکی از عایداتی قنات، خرج شیارش میشد. یکی خرج کاوش میشد. التفات میفرمایید؟ یکی خرج بذرش میشد، یکی حق زراعتش میشد، یکی حق مالکش میشد. این را میآوردند، این ملک به پنج قسمت اینطوری که میگویم تقسیم میشد. چیزی نبود که صاحب این توی جیبش بکند. اینکه هی میگویند فئودال، اینها همه حرف مفت است. فئودال یعنی چه؟ اینها اشخاص بیاطلاع هستند. بیشتر از این ایرانیها نتوانستند که این مملکت را آباد بکنند. آن تکنیک و استعداد وسایل فعلی در قدیم نبوده که بتوانند. اگر با این فکر و استعداد فعلی مملکت در دست یک آدم اهل قرارش بیفتد، به جای هزار قنات، ممکن است در ظرف پنج سال اقلاً بیستهزار قنات در ایران ایجاد کرد. ممکن است در ایران اقلاً بیست مرتبه آب را اضافه کرد.
آدم نیست برای کاشتنش. ببینید جان من خدای من گواه است اگر کشاورزی ایران در دست اهلش قرار بگیرد به کیفیتی که عرض کردم، این آبش را دربیاورد به زور، این اراضی بایر را… آباد می کند بروید ایران مسافرت کنید. تمام اراضی ایران، مزارع ایران، ایران مرکزی را، تمام دشتها قحط و لم یزرع، بیست فرسخ میروید یک قاشق آب پیدا نمیشود، یک نفر پیدا نمیشود، تمام اینها را میشود آباد کرد، میشود زراعت کرد، میشود. اقلاً در ایران میشود پانصد میلیون آدم در این مملکت هم جا داد. والله ایران اگر در دست اهلش باشد، همین من تعهد میکنم که اگر ایران کشاورزیاش در اختیار من قرار بگیرد، آنطوری که من کار میکنم، به فاصله پنج سال تمام هندوستان را از ایران غذا بدهم، خدای من گواه است. ولی اینها چی میفهمند؟ میگویند فئودال فلان. آدم پنجتا قنات دارد. این پنج تا قنات را مگر این دزدیده. به این کیفیتی که عرض کردم این قنوات به وجود آمده. فرض بفرمایید اجداد بنده چند صد پارچه ملک از اجداد من رسیده است که خدای من گواه است من صد پارچه آنها را در شصت سال قبل به رایگان بین طایفه خودم که تیموریها هستند، بخشیدم بین آنها. زیرا آنها چادرنشین بودند و مالدار. آنها را خانهنشین کردم. این قنوات را بین آنها تقسیم کردم نشستم بینشان من جز مختصری سه چهار فقره ملک، هیچ چیزی ندارم فقط سه چهار فقره ملک نگه داشتم که بین بچههایم تقسیم کردم. کل سازمان برنامه اصلاحات ارضی که قانون اصلاحات ارضی را اجرا میکرد، یقیناً میبایست و میتوانست خیلی بیشتر مدرن باشد، بسیار کارآمدتر باشد، به مراتب مناسب ضرورتهایی باشد که عملاً در ایران بروز کرده بود.

اگر واقعاً ما یک اداره خوب اصلاحات ارضی داشتیم که قانون را به نحو مناسبی اجرا میکرد، قانون اصلاحات ارضی که یقیناً روی کاغذ آینده نگرانه بود، به دستاوردهای بیشتری میرسید. به آن نحوی که این قانون اجرا شد و با نیروهای دیگری در هم آمیخته شد، در نهایت، سبب سقوط تولید کشاورزی شد، فقط هم سهم کشاورزی را از تولید ناخالص ملی کم نکرد، بلکه بهرهوری کشاورزی به نسبت واحد زمین را کاهش داد. خروجی کل کشاورزی به عنوان یک مصدر و به عنوان یک بخش اقتصادی مهم، هیچگاه به استعدادش نرسید. البته این امر قابل اجتناب بود، مشروط به این که همه عوامل ضروری در زمان مناسب به نحو درستی بسیج شده بودند. ما این را در تهران نمیدانستیم، اما ظاهراً خونریزی قابل توجهی در جنوب، در برخی مناطق رخ داده بود و ژاندارمها نقشی اساسی در پیادهسازی برنامه اصلاحات ارضی داشتند.
درگیری از جانب زمیندارها و رعایایی که زمینی به آنها داده نشده بود رخ داد بعضی زمیندارها در این قضیه دست داشتند و این منجر به سخنرانی بسیار معروف شاه در دوشانتپه با لباس نظامی شد - من آن تیرگی، آن روزهای تیره را خاطرم هست- که از این اصلاحات ارضی دفاع میکرد و پاسخ زمیندارها را با گفتن این میداد که: من همه این سالها به حرفتان گوش دادم. همه این سالها منتظر شما ماند . انجامش ندادید. این تنها راهی بود که باید انجام میشد، این ملت، این کشاورزان، حقی به این کار دارند. ضمناً، این شروع مخالفت روحانیون بود، مخالفت سازمانیافته روحانیون با شاه توسط شخص امام خمینی، شکی نیست که او موضعی علیه اصلاحات ارضی داشت و این شروع وقتی بود که آنها تلاش کردند مدرسه فیضیه قم را ببندند و امام خمینی را حبس و تبعید کردند او مخالفت بسیار شدیدی با اصلاحات ارضی کرد.
ابوالقاسم خردجو (۱۲۹۴–۱۳۶۵) از مدیران بانک جهانی و مدیریت بانک توسعه صنعتی و معدنی ایران از سال ۱۳۳۹ تا ۱۳۵۷می نویسد:از یک نظر اینهایی که صاحب زمین شدند یک علاقه بیشتری پیدا کردند، ولی علاقه کافی نیست. اطلاع میخواهد. اگر یک کشاورز میتوانست در ده خودش با تخصصی که داشت در کشاورزی، روزی فوقش مثلاً فرض کنید ده تومان، پانزده تومان درآورد، وقتی در شهر هفتاد تومان میگرفت، خوب طبیعتاً ول میکرد میرفت دیگر. وقتی درآمد نفت بالا رفت، دولت بهطور غیرمنطقی تصمیم گرفت که سرمایه گذاری عمرانی را سه برابر بکند. یک حقیقتی هست که هیچ وقت نمیشود از آن فرار کرد پول کار نمیکند آدم کار میکند وقتی که شما با نداشتن وسایل، با نداشتن راه، بندر، متخصص، مدیر، برق، یکمرتبه سرمایه گذاریتان را سه برابر میکنید، برق را یک شبه نمیشود سه برابر کرد، راه را که نمیشود سه برابر کرد، بندر را که نمیشود سه برابر کرد، متخصص را که نمیشود سه برابر کرد لذا با در نظر نگرفتن وسایل و فقط با پول چیز کردن، همین نتیجه را داد وقتی که این تنگناهای اقتصادی پیدا شد، مردم مستأصل شدند. تمام دولت فکر میکردند که با کنترل میشود این مسائل را حل کرد. دیدند غیرممکن است و نتیجه همین گرفتاری شد که برای مردم درست کردند.
غلام رضا مقدم، معاون وزیر بازرگانی ، معاون ریاست بانک مرکزی و قائممقام و معاون سازمان برنامه می گوید:" آن چیزی که شاه پیاده کرد افتضاح بود، چرا؟ برای آنکه یک نظام کشاورزی سابق که ارباب رعیتی بود و در عین تمام عیبهایی که داشت و من شدیداً خودم با آن مخالف بودم، ولی به هر حال یک نظامی بود که کار میکرد. بالاخره این مالک هر قدر هم بد بود یک نقش اقتصادی مسلمی را انجام میداد. سیاستها و عملیات غلط که در وزارت اصلاحات ارضی در وزارت کشاورزی انجام شد، به کلی کشاورزی ایران را منهدم کرد شاه یک برنامه اصیل خیلی عالی را که اصلاحات ارضی بود منحرف کرد و در دست خودش گرفت و تبدیلش کرد به هیچ. یعنی آن چیزی که او پیاده کرد افتضاح بود، چرا؟ برای آنکه یک نظام کشاورزی سابق که ارباب رعیتی بود و در عین تمام عیبهایی که داشت و من شدیداً خودم با آن مخالف بودم ولی به هر حال یک نظامی بود که کار میکرد. بالاخره این مالک هر قدر هم بد بود یک نقش اقتصادی مسلمی را انجام میداد آن عبارت از نقش مدیریت و سرمایهگذاری در دهات بود. چاه میکند، تا اندازهای نقش اعطا کننده اعتبارات کشاورزی به کشاورزان را ایفا میکرد، بذر میداد، کود میداد و غیره. وقتی مالک را برداشتی بایستی جانشین او یک دستگاهی میشد که به زارعین خدمات کشاورزی و کود شیمیایی و بذر و سایر کمکهای فنی را میداد. هیچ کدام از این کارها را برای این دهاتی که تقسیم شدند نکردند و این زارعین بدبخت را به حال خودشان رها کردند. این امر باعث شد که در عرض ۱۰- ۱۵ سال بعد از اصطلاحات ارضی وضع کشاورزی ایران شدیداً خراب شد، آن سیاستها و عملیات غلط که در وزارت اصلاحات ارضی در وزارت کشاورزی انجام شد به کلی کشاورزی ایران را منهدم کرد و در نتیجه قسمت عمده جمعیت روستانشین متوجه شهرها شد و این ناراحتیهای اجتماعی و سیاسی که بعداً ایجاد شد مقدار زیادش مربوط به همین است.
من وقتی اینها را میدیدم معتقد میشدم که شاه در عملیات و کارهایش به خصوص در مسئله اصلاحات ارضی صداقت ندارد. این بهاصطلاح انقلاب ششم بهمن و اصول انقلاب و غیره فقط یک تاکتیک سیاسی بود که مخالفین از جمله امینی و جبهه ملی و کمونیستها را خنثی کند و بعد هر کاری دلش میخواهد بکند. این است که برخلاف بعضیها که به قول شما فکر میکردند شاید شاه دارد رفورم میکند، من اعتقاد داشتم که او به هیچوجه رفورم نمیکند و خیلی نسبت به آینده سیاسی ایران بدبین بودم. من آن موقع فکر میکردم که ایران در آستانه یک انقلاب واقعی قرار دارد، خیلی زودتر از آنچه که به نحو دیگری در سال ۱۳۵۷ اتفاق افتاد. شاید من یکی از افراد قلیلی بودم که در سال ۱۳۴۱ بروز یک انقلاب و دگرگونی سیاسی را در ایران غیرقابل اجتناب میدیدم. آقایان فرمانفرماییان و سیروس سمیعی و مسلماً دیگران هم بودند که در همین زمینهها فکر میکردند و به همین دلیل هم بود که سه نفر از ما موقعیکه من در بانک مرکزی بودم یک نامه خطاب به شاه نوشتیم و نسبت به خرابی اوضاع و دورنمای نامساعد مملکت اظهار نگرانی کردیم".
حسین ملک نویسنده و از اعضای برجستۀ حزب نیروی سوم و برادر خلیل ملکی در مصاحبه با ضیاء صدقی در پروژه تاریخ شفاهی ایران میگوید:" من این را از آقای امینی پرسیدم که این آقای ارسنجانی چطور شد متخصص کشاورزی؟ گفت: آقا او نوشته های شما را خواند شد متخصص... و این را من از جاهای دیگر هم شنیدم، ایشان هیچ تخصصی در مسائل کشاورزی نداشتند. رفورم ارضی ایران در واقع متن اساسی اش در اداره ای درست شد که من مسئول آن بودم. جزئی بود از اداره کل اقتصاد که مسئول فراهم کردن این، آقای امیرپرویز بود که رئیس اداره کل اقتصاد بود و به اصطلاح دستگاه فنی که آن را فراهم می کرد، اداره ای بود که من مسئولش بودم ولی مستقیما از طرف دولت داده شده بود. به این دلیل من تمام کوششم این بود که تا آنجا که ممکن است این را به نفع واقعاً مردم تنظیم بکنیم، اما در چهارچوب داده شده. ولی چون چهارچوب داده شده همچین هدفی را تعقیب نمیکرد، من یک جزوه ای را منتشر کردم که در آنجا اول بار در ادبیات مدرن ایران اصطلاحات سنتی ساخت و ساز کشاورزی ایران را به کار بردم و آن جزوه مبدأ تحقیقات بعدی شد و همان جزوه بوده که وزارت کشاورزی این را بردند منتشر کردند توی پارلمان و وقتی ارسنجانی آمد، از آن جزوه استفاده کرد. منتها اصطلاحی است که می گویند بسم الله اش را گفته، الرحمن الرحیم اش را نگفته. به این طریق عمل کردند.
من در آنجا نظرم این بود که ساخت سنتی کشاورزی مملکت باید محفوظ بماند و برای این کار ما احتیاج نداریم به اینکه از روش های فرنگی استفاده کنیم و زمین های ما تقسیم شده است. آقای ارسنجانی این قسمت اولش را گرفته که زمین ها تقسیم شده است و با نسق، نسق را اهرم همه اعمال خودش قرار داده که من در آن جزوه توضیح دادم نسق چیست و به همین طریق رفورم ارضی ایران، یکی از رفورمهایی بوده که به سرعت تمام انجام شده. اما باقی اش را برده روی مدل¬های فرنگی. یعنی درواقع نسق را خراب کرده. حالا شکست رفورم ارضی ایران خودش بحث مفصلی است. این جزوه من شروع پیدایش یک مکتبی شد در تحقیقات کشاورزی ایران که حفظ ساخت سنتی کشاورزی را به عنوان هدف اصلی خودش قرار داد و بعدها خیلی از محققین ایرانی دنبال این فکر را گرفتند. بعد که شروع کردند با تشکیل شرکتهای سهامی زراعی و شرکتهای تعاونی تولید و قطبهای کشاورزی اینها به این ترتیب رفتند زمینها را گرفتند که به قول خودشان یکپارچه کنند که بتوانند وسایل به اصطلاح تکنیکی جدید را در آن استفاده کنند، باعث شدند مردم ناراضی بشوند، کشاورزها ناراضی بشوند.
حسین ملک در ادامه سئوال پرسشگر تاریخ شفاهی می گوید : من خودم یادم هست در کرمانشاه با یک کشاورزی صحبت میکردم، میگفت که: آقا من کاری ندارم که دولت چه کار میکند برنامهاش چیست و فلان و اینها، من این زمینی که داشتم مال من بود که امروز دارند از من میگیرند. هیچ کسی نمیتواند از من بیشتر بهرهبرداری کند. راجع به کشاورزی داریم صحبت میکنیم و آن غروری که راجع به کار خودش دارد. مسئله در اینجاست. حالا راست میگوید یا دروغ میگوید ما به آنش کاری نداریم. آنها این احساسات را در آنها خواستند بکشند. من یادم هست رفته بودیم در یک بخش ممسنی در فارس بازدید آنجا، خانهسازی زیاد کرده بودند برای آنها، یک کدام از خانهها را مردم نیامده بودند بنشینند بلوکهای سیمانی، بلوکهای همینطوری مثل قفسقفس پهلوی هم درست کرده بودند، هیچکدام نمیآمدند. البته اصطبلها را جدا کرده بودند. اصطبلها را جدا کرده بودند، فلان را جدا کرده بودند. ولی مردم نمیخواستند، عادت نداشتند. مردم دلشان میخواهد توی همان اتاقی که مرغ و خروسش هست، حیاط هم توی آنجا باشد، متوجه هستید؟ برای عادت دادن، از یک روش به یک روش دیگر به این سادگی نمیشود بکنید. این بود که تقریباً در همه برنامههای کشاورزی شکست خوردند، یکی از عللش این بود. علل دیگرش هم این توسعه وسایل ارتباطات جمعی به اصطلاح، خوب تلویزیون، رادیو اینها خودشان هم نمیدانستند با همان داشتند زیرپای خودشان را خالی میکردند. در طی بیست سال این تحولات به تدریج رسید تا به آن مرحله انقلاب. ولی انصافاً مردم در تمام آذربایجان استقبال کردند از این انقلاب. وقتی به شما میگویم تمام آذربایجان، نه این که ظاهری باشد، چون این مسئله اصلاحات ارضی خیلی ایجاد نارضایتی کرده بود مخصوصاً در آذربایجان که یک منطقه کشاورزی است. بین زمینداران آقا؟ زمینگیرها. مثل کشاورزها، توده کشاورزان. اول ارسنجانی آمد و زمینها را به مردم واگذار کرد و بعد تحت عنوان شرکتهای تعاونی و فلان و اینها را گرفت. این انعکاس بدی داشت. بعد هم این طرح مسئله قطبهای کشاورزی. این قطبهای کشاورزی اصلاً یک فاجعه بود برای مردم. خود کشاورزان میگفتند: آقا اینها میخواهند یک مراکزی درست کنند آنهایی که منابع آب واحد دارند فرض کنید از یک رودخانه دارند، این را به صورت قطب اعلام بکنند بعد این قطب دیگر مالکیت ندارد تقریباً یک چیزی مثل یوگسلاوی یا فلان، منتهی اینکه مردم هنوز آمادگی برای یک همچین کاری نداشتند.
به روحانی وزیر کشاورزی گفتم این تزها غلط است و واقعیت کشاورزی ایران اینها نیست و شما حق ندارید دهات را خراب کنید و قطب بسازید. ایشان گفت «پس چطور؟ دولت چه باید بکند؟» گفتم دولت باید شرایط کار مردم را آماده بکند و مردم کشاورزی بکنند. خلاصه کار به تهدید کشید. ایشان مرا تهدید کردند که «خواهید دانست» و تهدیدشان را هم به موقع اجرا گذاشت به من صدمات اداری مهمی زد. ولی من از کشته شدن او ناراحت شدم. چون تصور می¬کردم که اگر از او یک محاکمۀ فنی به عمل آید، این می¬توانست روشنگر غلطهای سیاسی دوره محمدرضا شاه باشد. در هر حال او یکی از پایه¬های تخریب کشاورزی و اقتصاد مملکت بود. کشورهای سرمایهداری بعد از جنگ دوم سیاست توسعه ایی را که به کشورهای دنیای سوم تحمیل کردند نتیجه¬اش دو چیز بود، یکی تخریب ساخت طبیعی یعنی سنتی جوامع دنیای سوم. دوم، به وجود آمدن سیلی از جمعیت بی ¬ریشه که به عنوان زمینۀ بسیار مساعد پوپولیسم به وجود آمدند و دور شهرها را به عنوان حلبی¬آبادها پر کردند و موقعیتی را به وجود آوردند که قوانین کلی روانشناسی توده آنها به روشنی بیان کرده است و نتیجه طبیعی آن، به وجود آمدن یک رهبر پوپولار و توده عظیمی است که جز خراب کردن چیزی نمی¬شناسد. در واقع محمدرضا شاه با اجرای برنامه¬هایی که به او تحمیل می¬شد خودش پایه¬های سلطنت خودش را نابود کرد و قشونی را به وجود آورد که او را از بین برد.
از دیگر سیاستمداران پهلوی که معتقد است، سیاست اصلاحات اراضی به مدیرت منابع آب در ایران ضربه کاری زد، غلامعلی فریور نام دارد که در سال ۱۳۴۰ تا ۱۳۴۱ به عنوان وزیر صنایع و معادل ایران مشغول به کار بود. فریور عیب مهم قانون اصلاحات اراضی را تقسیم زمینها میداند، عنوان میکند: «زارعِ دو هکتار زمیندار، قادر به اصلاح قنات نیست. قنات هم اگر چند سال از آن گذشت، به کلی خراب میشود و از بین میرود. اصلاً دیگر آن قنات را باید متروکش دانست، بهطوری خراب میشود که کاریش نمیتوان کرد. آن رشته را دیگر باید ول کرد. زارع دو هکتاری، قنات آبادکن نیست. فریور در تشریح اینکه محمدرضا پهلوی هیچ توصیه ای را پیرامون تغییر در سیاست اصلاحات اراضی نمیپذیرفت، گفته است:« اصلاً حرف جای دیگری بود. آقا پروژهای جلوی ایشان گذاشته بودند. من نمیگویم آمریکاییها که این پروژه را داده بودند، به شاه، سوءنیت داشتند. نه. بلد نبودند. شرایط ایران را نمیدانستند. اصلاً موضوع قنات یک موضوع تازهایست برای اروپایی و آمریکایی. قنات چه میفهمند چیست. خیلی از مهندسان آب، زراعت و فلاحت حتی مهندسین آکرونومیک قضیه قنات را نمیدانند. این سیستم را آمریکاییها نمیدانستند. نمیگویم سوءنیت داشتهاند. نتیجهاش از بین رفتن صد درصد تولید ایران بود.
رحمتالله مقدم مراغهای (۱۳۰۰–۱۳۹۱) فرزند فتحالله (سردار مؤیّد) که خاندان او از زمینداران متمول منطقه آذربایجان بودند. «جرج لمبراکیس» (رایزن امور سیاسی سفارت آمریکا در ایران) رحمتالله مقدم مراغهای را «فرزند یک افسر ارشد در گارد شاه قاجار» معرفی میکند که از جمله زمینداران منطقه آذربایجان بوده است او که در دوره ای نماینده مجلس و سیاستمدار فعال ملی -مذهبی بود در تاریخ شفاهی ایران می گوید: »چهار مطلب بود که شاه حقیقتاً در این باره آنهایی که با اطرافیان شاه بودند نزدیک بودند آنها میدانستند که شاه درباره این مسائل اصلاً نگران بود . یکیش اصلاحات ارضی بود. شاه فکر میکرد که اصلاحات ارضی اگر مالکین از او آزرده بشوند، سلطنتش در مخاطره میافتد. به این جهت امینی را آورد و.... امینی و ارسنجانی آن برنامه را اجرا کردند و پیشرفت کرد و... امینی و ارسنجانی را آورد و آن به اصطلاح مسئله سپاه بهداشت و سپاه آموزش و بالاخره اصلاحات ارضی و این برنامهها را اعلام کردند برنامه اصلاحات ارضی مورد استقبال مردم قرار گرفت. چون آنها راضی شده بودند. البته چون در آن اوایل در باغ سبز بزرگی بود. اولاً خیلی شعار آسان و سادهای بود. میگفتند: هر کی روی هر زمینی زراعت میکند، مال خودش است برای مرحله اول یک امیدی پیدا کردند. همه کشاورزها فکر میکردند که صاحب زمین خواهند شد. بعد از مدتی تغییرات سیاسی که در این به حساب برنامههای اصلاحات ارضی به وجود آمد، به تدریج در طی هجده سال باعث شد که این برنامه با شکست مواجه بشود چون مبنایی نداشت. از نظر یک کار اصلاحی واقعاً اصلاحی نبود. بیشتر به یک کار تبلیغاتی شبیه بود و به کشاورزی آن اهمیتی که لازمه اش بود نمیدادند واقعاً ندادند در همین صحبتهایی که ما میکنیم، واقعاً ریشههای انقلاب را میشود به خوبی تشخیص داد قسمت عمده اش عدم توفیق اصلاحات ارضی است وقتی اصلاحات ارضی با عدم موفقیت مواجه شد و کشاورزها دلسرد شدند، روی آوردند به طرف شهرها و در اطراف شهر، زاغه نشینهای شهری، بیشتر همان کشاورزهایی بودند که از بخش کشاورزی آمده بودند به بخش شهری!! مقدم، درباب علل عدم موفقیت اصلاحات ارضی در منطقهای مثل آذربایجان، توضیح میدهد: "حالا بنده بهعنوان مثال میگویم. ما یک آقایی داشتیم به نام "جمشید اسفندیاری" در آذربایجان یک آدم متجاوزی بود.
یکی از آن مالکینی بود که خودش از به اصطلاح اولش میگفتند درشکهچی بوده، ولی صاحب املاک زیادی شده بود و خیلی سختگیر بود. چون میدانید این آدمها هم وقتی که ملک پیدا بکنند، فرق دارد با مالکین سنتی فلان و اینها. یک روزی بعد از اصلاحات ارضی آمد پیش من گفت: به سلامتی شما این اصلاحات ارضی وضع ما را که بد نکرد، خیلی هم بهتر کرد. گفتم: چطور؟ از توی کیفش باور بفرمایید که شاید سیصد برگه اجاره نامه درآورد. گفت: طبق این اسناد، من به همه اجاره دادم. همهشان هم اجارههایشان تأخیر میشود و پدرشان را به وسیله دادگستری در میآورم. متوجه هستید چه کرده بودند؟ چون یک قسمت اراضی را داده بودند به آن مالکین خرده پا. آنجاهایی که مالکین خرده پا نداشت، مالکِ عمده اجاره میداد زمینها را واگذار میکرد. چون زمین در اختیار خودش بود. هنوز به زراعت اجاره میداد. یعنی چطور؟ زمین را واگذار کرده بودند ولی آخر وسیله کار که نداشت که اجارهنامههایی تهیه میکرد راجع به اینکه وسایل و ابزار کشاورزی به آنها بدهد، نمیدانم مال بدهد، فلان بدهد و اینها. به اصطلاح بذرشان را بدهد آخر سال بگیرد. جوری حساب میکرد که اینها هر چه کار میکردند باز به جیب این میرفت. چون دولت آمد یک برنامهای را پیاده کرد بدون این که پیشبینی کند. این شرکتهای تعاونی که درست کرده بود، هیچکدام نقش شرکت تعاونی ایفا نمیکردند. بعد آن وقت شما ببینید در این تحولاتی که شد وقتی اول آمد شد مرحله اول و مرحله دوم و بعد تشکیل شرکتهای سهامی زراعی و تشکیل شرکتهای تعاونی تولید، اینها هر کدام یک مرحلهای است. وقتی آمدند زمین را واگذار کردند و زمین به آنها رسید، خوشحال شدند. ذات اینکه میگفتند: ما صاحب زمین هستیم. بعد یک مرتبه تبلیغات شروع کردند که. نه زمینها را باید بدهید شرکت تعاونی، شرکت سهامی زراعی یا شرکت تعاونی تولید. دیگر شما با زمین کار ندارید، شما در درآمد شریک میشوید. متوجه هستید؟ یعنی زمینی را که داده بودند، علاقه این را شدید کردند به آن زمین، بعد زمین را از او گرفتند. عکسالعمل خیلی شدیدتر میشد. البته این را من به طور کلی گفتم، ولی جزئیاتش را اگر رسیدگی کنید، میبینید که اول وقتی در مرحله اول اجرا شد که زمینها را واگذار کردند، با وجود این که از نظر اقتصادی زیاد تغییری نکرد، ولی از نظر اجتماعی سیاسی مردم خیلی راضی شدند."
ستاره فرمانفرماییان بنیانگذار مددکاری اجتماعی در ایران در تاریخ شفاهی میگوید: » به موازات اصلاحات ارضی و از آن روز که روستاییان حرکت بهسوی شهرها را آغاز کردند و خوشنشینی و حاشیهنشینی شروع شد، حرفهی مددکاری جان گرفت... فاجعه ی اصلی در شکست طرح اصلاحات ارضی روی داد. . این برنامه را اشخاصی اداره می کردند که دانش و علاقه ی لازم برای اجرای آن را نداشتند. زمین های تقسیم شده، قطعات بسیار کوچکی از آب در می آمد که کار روی آنها اقتصادی نبود و کشاورزی سنتی ایران را که قرن ها به پشتیبانی ارباب از نظر بذر و کود و لوازم کشاورزی متکی بود، ناگهان بدون هیچ پشتوانه ی جایگزین، به دست روستاییان سپرده بودند. سرمایه ی بانک کشاورزی و مجتمع های تعاونی بین هزاران هزار کشاورز تقسیم شد که درآمدی برای بازپرداخت اقساط شان نداشتند. تراکتورهایی را که به کار استفاده در زمین های کوچک روستایی نمی آمد و خدماتی برای تعمیرات آن در روستاها نبود، زنگ زده و بلا استفاده در گوشه ای رها می کردند و خانواده ی بدهکار روستایی با همه ی وابستگان خود راهی شهرها می شدند.
مهاجرت از روستاها به شهر به صورت گروهی درآمده بود. گاه اهالی کامل یک روستا به تهران سرازیر می شدند و یک دهم جمعیت ایران به شهرهای بزرگ ریخته بودند فاجعه ی تأمین غذای ملی از همین نقطه آغاز شد. در حالی که تا همین چند سال پیش می توانستیم نیازهای غذایی خود را کشت کنیم، حالا مقدار زیادی غلات، لبنیات و مواد غذایی دیگر از کشورهای خارجی وارد می شد و هزاران دهکده ی بدون سکنه و کاملاً خالی داشتیم کشور از تهیه ی غذا، کار، مسکن، مدرسه و خدمات پزشکی عاجز بود و جمعیت سرسام آور جنوب شهر تهران و حلبی آبادها از عادی ترین نیازهای زندگی محروم بودند. چهار میلیون از پنج میلیون جمعیت پایتخت که اکثر آنها بی سواد و تقریباً همگی نسبت به تصورات خود از مهاجرت به شهر سرخورده شده بودند، در جنوب تهران زندگی می کردند زندگی اینها لبریز از نگرانی، بی کاری، آلودگی و فحشا بود و هزینه های زندگیشان بیشتر با انجام داد و ستدهای غیر قانونی از جمله مواد مخدر می گذشت.»
در جستجوی نظریه ای برای مسائل ارضی مناطق روستایی
بیش از یک سوم کشورهای جهان در قرن گذشته برنامه های بزرگ اصلاحات ارضی توزیع مجدد را اجرا کردهاند که از سال ۱۹۴۵ حداقل ۱.۵ میلیارد نفر و صدها میلیون هکتار زمین را تحت تأثیر قرار داده است . این اصلاحات، بازارها و مسیرها را از هر نظر به سمت مدرنیته سوق داده است.زمین ساختار جامعه، دولت و اقتصاد را شکل میدهد زمین ساختار جوامع و زندگی ساکنان آنها را به شیوههای اساسی و پایدار شکل میدهد. زمین، چه به عنوان یک مسئلهی محوری، چه به عنوان یک میانجی و چه به عنوان یک شرط زمینهای، در همه جای سیاست حضور دارد.
رقابت بر سر زمین، اینکه چه کسی کجا زمین دارد، چه کسی زمین ندارد، چگونه میتوان از زمین استفاده کرد، و حقوقی که از زمین ناشی میشوند، در همه چیز از تشکیل دولت گرفته تا رشد اقتصادی، از نابرابری گرفته تا خشونت سیاسی، و از سیاستهای حمایتی گرفته تا هویت و تعلق خاطر نقش دارند. سه روش اصلی برای مفهومسازی زمین وجود دارد: به عنوان یک دارایی مادی؛ به عنوان مکانیسم کنترل، قدرت و دولتسازی؛ و به عنوان یک مکان نمادین. از نگاه تاریخی، مسئله حقوق مالکیت خصوصی در زمین به عنوان یک جنبه حیاتی از تحول سوسیالیستی ملی که امروزه به عنوان مسئله ارضی شناخته میشود، اولین بار توسط کارل کائوتسکی به عنوان یک مسئله سیاسی و اقتصادی مطرح شد. بعدها والت ویتمن روستو Walt Whitman Rostow) ) مشاور امنیتی و جامعه شناس برجسته آمریکایی، سلسله تغییرات اقتصادی را در کشورهای آمریکای جنوبی، خاورمیانه و آسیای جنوب شرقی برنامه ریزی کرد که مهمترین آنها برنامه اصلاحات ارضی بود. حذف زمینداران بزرگ از طریق اصلاحات ارضی، پتانسیل برابری داراییها و تقویت رشد اقتصادی را دارد. این امر نه تنها زمینداران را به عنوان یک مانع سیاسی برای رشد از بین میبرد، بلکه زمین را در اختیار کارگران روستایی قرار میدهد که از روی ناچاری روی آن سخت کار میکنند. استناد به نظریه «قطبهای رشد» فرانسوا پروو و همچنین نظریه «رشد نامتوازن» آلبرت هیرشمن تأثیر زیادی بر برنامه ریزان دولتی ایران در آن زمان داشت. هر دوی این نظریه پردازان استدلال میکردند که توزیع یکنواخت منابع محدود در سراسر اقتصاد، به اندازه تمرکز بالای نابرابر سرمایه، نیروی کار و دانش فنی در امیدوارکننده ترین بخشهای اقتصاد، باعث انفجار رشد نمیشود، تا پیوندهای پسین و پیشین با بقیه اقتصاد ایجاد شود و به عنوان موتور رشد برای کل اقتصاد عمل کند. در چارچوب ایران، این نظریه برای تکنوکراتهای دولتی، به ویژه در اواخر دهه سی که به طور فزایندهای اقتدارگرا و به شدت در حال مدرنسازی بود، جذابیت زیادی داشت. طرفدار اصلی نظریه قطبهای رشد، وزیر با نفوذ، شاه در آب و کشاورزی یعنی منصور روحانی بود. با این تفاسیر گریزی از مشورت و راهنمایی مشاوران خارجی نبود. در دهه ۱۳۳۵ تا ۱۳۴۵، ایران برای تدوین برنامه سوم و چهارم توسعه، از دو گروه مشاور خارجی استفاده کرد که به گروه مشاوران هاروارد مشهور شدند. سرپرستان هر دو گروه پس از بازگشت به امریکا جمع بندی خود از این مشاوره و برداشت های گروه از شرایط ایران را تدوین و منتشر کردهاند. سرپرست گروه دوم توماس مک لئود (National Planning in Iran) بود . جرج بالدوین نیز در ۸-۱۳۳۷ به ایران آمده و تا ۴۱-۱۳۴۰ در ایران بوده تا به همراه همکاران خود در تدوین برنامه توسعه به کارشناسان و مدیران سازمان برنامه وقت مشاوره دهد. بالدوین جمع بندی این تجربه را در ۱۳۴۶ در کتاب بررسی برنامهریزی و توسعه در ایران، در امریکا توسط انتشارات The Johns Hopkins در بالتیمور به چاپ رسانید. این کتاب نوعی مطالعه موردی است که به بررسی برنامهریزی اقتصادی در ایران میپردازد و موفقیتها و شکستهای آن بین سالهای ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۱ را برجسته میکند.
این کتاب استدلال میکند که توسعه اقتصادی مؤثر لزوماً به برنامهریزی جامع وابسته نیست و بر اهمیت ایجاد یک محیط سیاسی و فرهنگی مناسب تأکید دارد. چنانکه شکاف نابرابری درآمدی در ایران دهه چهل و پنجاه بدون شک یکی از عوامل مؤثر در بسیج تودهای ایرانیان در انقلاب 1357 بود. چنانکه قطعنامه راهپیمایی عاشورا خواستار برقراری «عدالت اجتماعی، حق کارگران و دهقانان برای بهرهمندی کامل از محصول کار خود» و پایان دادن به «هر نوع تبعیض، استثمار، سودجویی و سلطه اقتصادی که ممکن است منجر به انباشت ثروت هنگفت از یک سو و محرومیت و فقر از سوی دیگر شود» شد. رواج مناسبات سرمایهداری در روستاها باعث مهاجرت میلیونها دهقان به شهرها شد، جایی که بیکاری و تورم در انتظارشان بود. این شهرها حتی شبکههای آب و فاضلاب هم نداشتند، با وجود مبالغ هنگفتی که از درآمدهای نفتی به دست آمده بود. دستمزد کارگران ثابت ماند و بازار از افزایش مالیاتها آسیب دید. «مدرنیزاسیون» مورد نظر شاه، منطق سلطه امپریالیستی بر یک کشور نیمه مستعمره را دنبال میکرد، با گشودن درهای آن به روی سرمایه خارجی، غرب مشتاق جذب درآمدهای نفتی. حدود ۲۵۰ میلیارد دلار بود که بین سالهای ۱۹۷۴ تا ۱۹۸۰ از رونق نفتی توسط ایران جمعآوری شد، برای واردات کالاهای سرمایهای و مصرفی استفاده شد. در همین حال، خرده بورژوازی تجاری ملی، معروف به بازار، به نقش «گدا»یی تقلیل یافت که از پسماندههای ضیافت استثمار سرمایهداری تغذیه میکند.
توسعه اصلاحات ارضی و سیاسی شدن دهقانان
اریک هوگلاند که در طول دهه ۱۹۷۰ تحقیقات میدانی در مناطق روستایی ایران انجام داده و شاهد وقوع انقلاب از یک روستای کوچک بود، شرح دقیقی از توسعه اصلاحات ارضی و تأثیرات آن بر گروههای اصلی درگیر: مالکان زمین، دهقانان، مقامات محلی، بازرگانان و دلالان ارائه میدهد. او نشان میدهد که چگونه فقر مداوم در روستاها، مهاجرت هزاران دهقان به شهرها را اجباری کرد و منجر به کمبود جدی کارگران کشاورزی و عرضه بیش از حد نیروی کار غیرماهر شهری شد. هنگامی که دولت شاه در سال ۱۹۷۸ با مخالفت گسترده در شهرها روبرو شد، نه تنها جمعیت سرخورده روستایی از حمایت از رژیم خودداری کردند، بلکه هزاران روستایی در اعتراضاتی شرکت کردند که فروپاشی سلطنت را تسریع کرد. تحلیل اریک هوگلاند نشان میدهد که انگیزههای اصلی پشت اصلاحات ارضی سیاسی بودهاند. دولت مرکزی با تلاش برای از بین بردن اقتدار تقریباً مطلق طبقه ی زمینداران بر روستاها، امیدوار بود اقتدار خود را در سراسر مناطق روستایی ایران گسترش دهد.
در حالی که دولت پهلوی به این هدف دست یافت، عدم موفقیت آن در اجرای اصلاحات ساختاری مؤثر، یک مسئولیت بلندمدت بود. اواز طریق مشاهده مشارکتی انسانشناختی، مصاحبههای آزاد و تاریخ شفاهی که در سالهای ۱۹۷۸-۱۹۷۹ ، انجام شد، پیامدهای کوتاهمدت و بلندمدت اصلاحات ارضی ۱۹۶۲ را بررسی کرده و می نویسد: ۱. نتیجه فوری، خشونت و درگیری بود، زیرا روستاییان متوجه شدند که فقط نیمی از زمینها قرار است بین کشاورزان توزیع شود: صاحبخانه، با اطلاع از اصلاحات ارضی قریبالوقوع، نیمی از زمینهای روستا را به حامی اصلی خود در روستا فروخت. ۲. به دلیل خشونت، درگیری مداوم و کمبود زمین کافی برای امرار معاش، تقریباً همه مردان جوانتر به کار در خارج از روستا روی آوردند. ۳. عدم توجه به منابع آبیاری و افزایش مصرف آب خانوارها، رکود کشاورزی را تشدید کرد. ۴. در کنار رشد عظیم جمعیت در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، روند بسیار بحثبرانگیز اصلاحات ارضی سال ۱۹۶۲ به ایجاد روستایی تقسیمشده بین حامیان و دشمنان مردی که قبل از اصلاحات ارضی، بخش زیادی از زمینهای روستا را خریداری کرده بود، کمک کرد. عدم انصاف در نحوه واگذاری زمینهای بعدی و تجاوزات بیشتر به زمینهایی که قرار بود به کشاورزان داده شود، خشم روستاها را بیشتر کرد. خرید نیمی از زمینهای روستا قبل از اصلاحات ارضی، پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایران، زمانی که روستاییان زمین مورد اختلاف را تصرف و کشت کردند، باعث نزاع بیشتر شد.
حامیان خریدار زمین حتی مجبور شدند برای جلوگیری از اختلاف با روستاییان به شیراز نقل مکان کنند. ۵. با رشد بازار املاک و مستغلات در این شهرک نزدیک شیراز، تا اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم، مردم بسیاری از زمینهای کشاورزی سابق را به پول نقد و سفتهبازی املاک و مستغلات تبدیل کردند. بسیاری از ساکنان علیآباد ثروتمند شدند و از سطح زندگی بسیار بالاتری برخوردار شدند. ۶. به دلیل ارزش بالای زمین، اعضای خانواده بر سر آن با هم میجنگیدند و از بیگانگی با یکدیگر رنج میبردند. ۶. اکنون علیآباد تولید بسیار کمی دارد و به جامعهای از مصرفکنندگان تبدیل شده است. مردان از ساخت و ساز و املاک و مستغلات، خرید و فروش و خدمات درآمد کسب میکنند. این شهرک رسماً به شیراز ملحق شده است.
ویلیام شوکراس؛ نویسنده معروف هفتهنامه "آبزرور" و "واشنگتن پست" درباره اوضاع ایران بعد از اجرای برنامه اصلاحات ارضی میگوید: اصلاحات ارضی که قرار بود به روستاییان کمک کند، رفته رفته به زانو درآمد. اکنون آشکار شده بود که یکی از اهداف اصلاحات ارضی نه آزاد ساختن دهقانان،بلکه تقویت کنترل حکومت مرکزی بر زندگی آنان بوده است. افزون بر آن ایجاد مؤسسات کشت و صنعت به وسیله بانکها و شرکتهای چند ملیتی اروپایی و امریکایی تشویق میشد. در فاصله 1970 تا 1976 بیش از 50 هزار روستایی از زمینهای خود محروم شدند، آن هم به خاطر هیچ. چون کلیه مؤسسات کشت و صنعت مدرن با شکست روبه رو شدند.
سیاسی شدن تدریجی اکوسیستم ده و روستاییان
کوان هریس، معتقد است : برنامه اصلاحات ارضی، حق رای زنان، سپاه دانش و ملیکردن منابع طبیعی مستقیماً از حزب توده و انشعابیون آن مانند نیروی سوم خلیل ملکی اخذ شده است. حتی شعارهای ضدامپریالیستی حزب توده در گفتار رسمی رژیم پهلوی به ویژه طی دهه ۱۳۵۰ منعکس میشد؛ جالب اینکه مفهوم «انقلاب سفید» نخستین بار در واژهنامه سیاسی محمد نخشب در سال ۱۳۳۱ آورده شده که یک دهه بعد عنوان رسمی پروژه شاه در سال ۱۳۴۲ شد که اصول عمده آن از سوسیالیسم خلیل ملکی و نخشب رونویسی شده بود گذار از جامعهای که اکثریت مردم آن در چارچوب اقتصاد روستایی و خودمصرفی زندگی میکردند و سیاست در زندگی آنان تاثیر مستقیم نداشت، به جامعهای که به طور عمده وارد اقتصاد بازار شده بود. جامعهای که اکنون اکثریت مردم آن خوراک و حتی پوشاک خود را خود تهیه نمیکرد بلکه باید آن را از بازار میخرید و برای این کار باید پول میداشت و برای داشتن پول باید وارد مبادله میشد؛ باید کالایی که تولید میکرد به فروش میرفت تا بتواند با آن کالای مورد نیاز زندگی خود را تهیه کند. هر وقفه، هر اختلال، هر بحران که این وضع را تهدید میکرد مستقیما حیات و زندگی همه را تهدید میکرد. جامعهای که در آن نقش تنظیم کننده دولت و مراقبت از آنکه نظم اقتصادی و مبادله کالایی دچار اخلال و از هم گسیختگی نشود صدها بار بیش از گذشته اهمیت یافته بود. اکنون آنچه در شهرها میگذشت، آنچه در پایتخت روی میداد، اینکه چه کسی بر سرکار باشد و چه کسی برود یا بیاید دیگر برای اکثریت مردم ایران بیاهمیت و بیتاثیر نبود، برعکس پیامدهای بحران اقتصادی تاثیر خود را بر دورافتاده ترین روستاها نیز میگذاشت و آنان را به مدار سیاست میکشاند.
مشابه این پدیده سیاسی شدن عمومی در دیگر انقلابها و از جمله در روسیه و در انقلاب آن نیز رخ داد، اما در آنجا "جنگ" عامل سیاسی شدن جامعه شد. دهقانان روسی که در اکثریت عظیم خود در چارچوب اقتصاد خود مصرفی زندگی میکردند و از سیاست به کلی برکنار بودند در نتیجه جنگ به مدار سیاستهای داخلی و حتی جهانی کشیده شدند. ناکامی انقلاب 1905 روسیه و تنها ماندن "شوراهای کارگران" ناشی از همین محدود ماندن آن در دایره شهرها بود. ولی در شرایط جنگ جهانی اول، برخلاف گذشته، اینکه چه کسی در پایتخت بر سر کار بود و آیا موافق یا مخالف ادامه جنگ بود بر روی زندگی میلیونها دهقان روسی که فرزندان و نیروی کار خود را باید به جبهه میفرستاد تاثیر مستقیم میگذاشت. شکل گیری شوراهای دهقانان و سربازان در کنار شوراهای کارگران در جریان مبارزات 1917 بازتاب مستقیم تاثیر جنگ در زندگی روستاها بود. البته در روسیه هم یک چرخش اجتماعی روی داده بود ولی این چرخش اجتماعی عبارت بود از پیدایش مراکز تمرکز صنعتی کارگری که موجب پیدایش یک جنبش کارگری آگاه و نیرومند در آن کشور شده بود. شاید بتوان گفت این چرخش به شکلگیری عنصر ذهنی رهبری انقلاب بیشتر یاری رساند و جنگ به زمینه عینی آن، البته بشرط آنکه مفهوم "عوامل عینی و ذهنی انقلاب" را از راهنمای اندیشه، به مطلقها و جزمیاتی که مانع تعمق و اندیشیدن است تبدیل نکنیم.
به هر حال جنگ، دهقانان روسی را وارد سیاست کرد، انقلاب هم با وعدهها و خواستها و کوشش برای تغییر زندگی دهقانان آنان را دهها و صدها بار بیشتر سیاسی تر کرد. ولی اکنون ورود میلیونها دهقان کم تجربه به عرصه مبارزه انقلابی، آزاد شدن آنها، و وزن سنگین آنان در کل کشور بر روی گرایشها و سمتگیریهای درازمدت انقلاب پیامدهای مثبت و منفی خود را بر جای میگذاشت و بر جای گذاشت. اما در ایران مسئله به گونهای دیگر و تا حدودی معکوس شد. تحت تاثیر پیامدهای اصلاحات ارضی و گران شدن بهای نفت - بدون توسعه واقعی صنعتی- سیاسی شدن کل جامعه و کشور همراه شد با تبدیل شدن مزدبگیران، کارگران و روشنفکران و قشرهای شهری با تجربه مبارزه سیاسی به اقلیتی در کل جمعیت کشور. بدون آنکه، بجز صنعت نفت، مراکز تمرکز بزرگ نیروهای کار شکل گرفته باشد که بتواند با وزن ویژه خود بر روی روندهای انقلابی اثر پایدار بگذارد. این وضعیت تازهای بود که کشور با آن روبرو می شد. در اواخر سال 1355، نارضایتی گستردهای در میان کشاورزان ایرانی در رابطه با اصلاحات ارضی که قرار بود آنها را توانمند سازد، وجود داشت. اصلاحات شاه بر پروژههای صنعتی پر زرق و برق بر کشاورزی متمرکز بود که اغلب فاقد نیروی انسانی آموزش دیده بود. کشاورزان همچنین از فساد شکایت داشتند. به عنوان مثال، در اوایل سال 1357، یک وزیر سابق کشاورزی و یک معاون سابق وزیر کشاورزی به ظن اختلاس دستگیر شدند . مهاجرت به شهرها سرعت و تقاضای کشاورزی از تولید پیشی گرفت. اگرچه اصلاحات بسیاری از دهقانان را به زمیندار تبدیل کرد، اما مالیاتها و سایر هزینهها - مانند خرید بذر، آب و تجهیزات - را که هنگام کار برای زمینداران متحمل آن نمیشدند، بر آنها تحمیل کرد، در حالی که خدماتی مانند بهداشت و آموزش را که توسط مالکان زمین در سیستم سنتی برای آنها ارائه میشد، حذف کرد. هجوم واردات کشاورزی از ایالات متحده نیز سهم بازار کشاورزان را کاهش داداکنون همه کشور سیاسی شده بود، ولی اکثریت سیاسی عمدتا بدون تجربه مبارزه تاریخی. بخش باتجربه آن همچنان همان شهرنشینانی بودند که در مبارزات سالهای 20 تا 32 یا جنبش 15 خرداد 42 شرکت کرده بودند گسترش ایدئولوژی مذهبی انقلاب و تثبیت رهبری آیتالله خمینی بر آن حاصل ترکیب این عوامل و گرایشهای مختلف و متضاد بود.
اصلاحات ارضی و روایت ناتمام وناقص انقلاب ایران به مثابه پدیده شهری
بیشتر مورخان معتقدند انقلاب ایران یک پدیده شهری بود که در آن تظاهرات گسترده در شهرهای بزرگ منجر به سقوط شاه در سال ۱۹۷۹ شد. اما به نظر می رسد که این فقط یک تحلیل روبنایی و سطحی از یک دگرگونی عظیم در رخداد انقلاب شکوهمند 1357 باشد. اصولا شهرنشینی ایرانی به شیوه متعارف و متداول محصول پس از انقلاب 1357 است. تقریباً تمام سرشماریهای پس از انقلاب، تداوم شهرنشینی در مقیاس بزرگ و گرایش فزاینده به تمرکز جمعیت شهری در چند شهر بزرگ را نشان دادهاند. نسبت جمعیت شهری به کل جمعیت کشور در سال ۱۳۵۵ به ۴۷٪ رسید در حالی که در سال ۱۳۷۵ به ۶۱٪ افزایش یافت. هم افزایش تعداد مکانهای شهری و هم افزایش جمعیت در شهرها در روند شهرنشینی نقش داشتهاند. از سال ۱۳۵۵، جمعیت روستایی تنها ۱.۳۳٪ رشد سالانه داشته است، در حالی که رشد سالانه تعداد مکانهای شهری ۴.۳٪ بوده است (سازمان آمار ایران، ۱۳۵۵، ۱۳۶۵، ۱۳۷۵ و تخمین سال ۱۳۸۰). پس از انقلاب، تعداد و جمعیت شهرها مانند قبل به افزایش خود ادامه داد. قبل از انقلاب ایران بزرگ تنها 4 کلان شهر با حاشیه های بزرگ و قابل توجه داشت. موتور محرکه انقلاب اسلامی حاشیه نشین های شهری یا همان روستاییان سابق بودند که بزرگترین تجربه جابجایی دموگرافیک را تجربه کرده و حالا صحنه آماده بود تا نقش تاریخی خود را در انقلاب و مدتی بعد در جنگ ایفا نمایند. مری مارتین که در طول دوره 1974 تا 1978، به مدت هجده ماه، ضمن انجام تحقیقات دکترا در دانشگاه واشنگتن در سنت لوئیس، به مطالعه تأثیر بوم شناختی استراتژیهای کشاورز-دامدار در شمال شرقی ایران پرداخته او که مدیر و هماهنگ کننده ارتباطات در مرکز خاورمیانه دانشگاه پنسیلوانیا بود ، می نویسد:"تحقیقات من با همکاری برنامه توران برای تحقیق و توسعه اکولوژیکی مرتبط با وزارت محیط زیست ایران و یونسکو انجام شد که توسط دکتر برایان اسپونر از دانشگاه پنسیلوانیا هماهنگ شده بود. من نگران پیامدهای زیستمحیطی استراتژیهای مختلف دامداری و کشاورزی و استفاده از پوشش گیاهی برای سوخت، علوفه، غذا، ساخت و ساز و دارو بودم. کار من در سال ۱۹۷۴ آغاز شده بود و تا زمان این بازدید در پاییز ۱۹۷۸، من قبلاً در مجموع هفده ماه در منطقه مورد بحث زندگی کرده بودم. من تقریباً یک سال از آنجا دور بودم، سالی که حیاتی برای سیاست ایران بود و به انقلاب ایران منجر شد. این سؤال که چرا این روستاییان به پیام انقلابی امام خمینی مانند شهرنشینان واکنش نشان ندادند، سؤالی است که جامعه ایران را در زمان انقلاب و مسائلی مانند گزینههای سیاسی خردهمالکان، مشکل امنیت در مناطق دورافتاده و رابطه بین سیاست و احساسات مذهبی بیشتر روشن میکند. با اوجگیری انقلاب در شهرهای ایران، بسیاری از مناطق روستایی در برابر پیام آیتالله خمینی مقاومت کردند و به نظر میرسید که از شاه حمایت میکنند. به طور خاص، روستاهای کشاورزی به پیام انقلابی که در آن استفاده از منابع، به ویژه نفت و کشاورزی، یک مسئله کلیدی بود، پاسخی ندادند.
این موضوع در توضیحات عملکرد و چشمانداز بخش روستایی در اقتصادهای نفتی کشاورزی به طور کلی و به ویژه در ایران مرتبط بود. به عنوان مثال، در سال ۱۹۷۸ یک اقتصاددان ایرانی شواهدی را برای نابودی سریع کشاورزی ایران از سال ۱۹۶۳ تا ۱۹۷۸ ارائه کرد و نشان داد که وضعیت اسفناک دهقانان ایرانی «نتیجه مستقیم افزایش درآمدهای نفتی و اتخاذ استراتژیهای هزینههای عمومی است که آنها تشویق کردهاند». او هشدار داد که اگر تغییر اساسی در سیاستهای عمومی رخ ندهد، ایرانیان در آیندهای قابل پیشبینی با کاهش منابع نفتی و کشاورزی خود مواجه خواهند شد. این فراخوان برای تغییر اساسی در سیاستهای عمومی، زمینه مساعدی را در مناطق شهری یافت، اما نتوانست ایرانیان روستایی را علیه رژیم پهلوی بسیج نماید".وقتی اوایل آبان ماه تهران را به مقصد روستا ترک کردم، شهر در وضعیت ناآرامی بود. ایرانیها تغییرات عمدهای را احساس میکردند و جامعه خارجیها وحشتزده بود. دولت پس از یک دوره آرامش، محدودیتها و مقررات منع رفت و آمد را دوباره برقرار کرده بود.
در مسیر طولانی رسیدن به منطقه تحقیقاتی، دو توقف داشتم که تصاویر کمی متفاوتی از وقایع کشور ارائه میداد. اولین توقف در شهری در کوههای البرز بود که محل سکونت قوم سنگسری بود. این دامداران کوچنشین، مناطق چرای تابستانی منظمی در کوههای البرز نزدیک سنگسر و مناطق چرای زمستانی در حاشیه کویر دارند که شامل منطقهای نزدیک مقصد من میشود. ما در مورد هژبر یزدانی، صاحب گلههای بزرگ، صحبت کردیم که از نظر گله و سایر منافع تجاری بسیار ثروتمند بود. او چوپانان زیادی را، چه محلی و چه از منطقه مورد تحقیق من، استخدام کرده بود و او همیشه موضوع گفتگو در آنجا بود.
این بار، گفتگو در مورد ارتباط او با شاهپور عبدالرضا، برادر شاه، در به دست آوردن زمینهای چرای مشترک سابق در اطراف فیروزکوه برای گلههایی بود که هر دوی آنها داشتند. مردم محلی متوجه شدند که یزدانی نه تنها بهایی بود، همانطور که چندین نفر از سنگسریها بهایی بودند، بلکه با بانک صادرات نیز ارتباط داشت، که بسیاری از شعب آن در تهران در آن زمان تنها بقایای سوخته شدهای از آنها باقی مانده بود. این گفتگو در مورد چراگاهها از آن نوع موضوعاتی بود که همیشه در روستاهای مقصد من علاقه زیادی ایجاد میکرد. چیزی که متفاوت بود، موضوعی بود که توسط تنها پسر منطقه تحقیقاتی من که به دبیرستان فرستاده شده بود (در این مورد، در خانه عموهایش) مطرح شد. او از کتابهایی که تا کمی قبل از این زمان ممنوع بودند - ماهی سیاه کوچولوی بهرنگی و آثار گورکی و علی شریعتی - کتابهایی که نقش مهمی در انقلاب در مناطق شهری داشتند، صحبت کرد. در این بازدید، ناگهان سیاست بخشی از بحثهای روزانه شد. ایستگاه بعدی سبزوار بود و برخلاف ایستگاه قبلی، آنجا صحنه فعالیتهای سیاسی زیادی بود. من در خانه خانوادهای اقامت داشتم که زمانی صاحب چراگاهها و زمینهای قابل توجهی در منطقه تحقیقاتی من بودند و من قبل از نقل مکان آنها به سبزوار، زمان زیادی را در چراگاهها، در خانهشان و در مزارع و باغهایشان با آنها گذرانده بودم. شوهر خانواده گفت که از نوادگان عشایر شیراز است که توسط ناصرالدین شاه به منطقه آورده شده بودند و در دوران اخیر، منطقه را از تجاوز قبایل باسری ساکن در منطقه سمنان در امان نگه داشتهاند. تا زمانی که پدر شوهر در دهه چهل درگذشت، باسریها به منطقه تحقیقاتی من آمدند، منطقه چراگاه را غصب کردند و با زنان محلی ازدواج کردند. آنها تا زمانی که ژاندارمری در سال ۱۹۵۶ کنترل را به دست گرفت، همچنان یک مشکل باقی ماندند. وقتی برایان اسپونر، انسانشناس (رئیس پروژه توران در زمان تحقیق من) در سال ۱۹۵۸ در جاجرم بود، از منطقهای که در این مقاله مورد بحث قرار گرفته بود، مطلع شد و به او هشدار داده شد که به دلیل ناآرامیها با باسریها به آنجا نرود. اکنون، این خانواده سبزواری و بستگانشان به من هشدار دادند که به دلیل ناآرامیهای ملی فعلی، تنها به بیابان (منطقهای دور از روستاها و مزارع) نروم و نزدیک پایگاه روستایم بمانم.
این هشداری بود که قبلاً هرگز نشنیده بودم، اما به دلیل داستانهایی که آنها از دورههای قبلی ناآرامی و فروپاشی کنترل دولت گفته بودند، آن را جدی گرفتم. آن شب در نوامبر ۱۹۷۸، خانواده به دیدار یکی از اقوامشان رفته بودند که در نوجوانی به سبزوار مهاجرت کرده، با یکی از اهالی آنجا ازدواج کرده و خانوادهاش را در آنجا بزرگ کرده بود. حالا فرزندان نوجوان او در سیاستهای انقلاب بسیار فعال بودند. روستاییان به دلیل ساختار قیمت، به جای غذا، پنبه میکاشتند. او گفت که ایران غلات را از ایالات متحده با یک قیمت میخرید و آن را در ایران با حدود یک سوم آن قیمت میفروخت. در واقع، الگوهای کشت در منطقهای که من مطالعه کردم کمی پیچیدهتر بود. پنبه برای آب آبیاری با گندم و جو رقابت میکرد و مدتی هم رقابت میکرد. با این حال، زمینهای گندم و جو با تنباکو و علوفه دو بار کشت میشدند. در سالهای گذشته، تریاک با گندم و پنبه برای زمین رقابت میکرد، اما مردان مذهبی یا علما ، در آغاز قرن، کشور را نه علیه تولید تریاک، بلکه علیه امتیاز تنباکو به «بیگانگان» در آنچه که به عنوان شورش تنباکو شناخته شد، متحد کردند. با این حال، نکته مرد جوان در مورد قیمت گندم معتبر بود، زیرا گندم فقط برای نیازهای محلی کاشته میشد و نه برای بازارهای خارجی - و قیمتها در این تصمیمات نقشی داشتند. با این حال، همانطور که قبلاً اشاره شد، این بحثها در مورد کشاورزی، جمعیت شهری را به جای جمعیت روستایی، از نظر سیاسی بسیج کرد. بستگان خانواده میزبان من از جهاد یا جنگ مقدس علیه شاه صحبت میکردند و مطمئن بودند که همه کشورهای مسلمان به آنها کمک خواهند کرد. سپس به سمت روستاهای حاشیه کویر حرکت کردم که حدود پنج ساعت با ماشین از طریق جاده خاکی فاصله داشتند.
این منطقه، مرتعی با بخشهای کوچکی از کشاورزی آبیاریشده با قنات در حاشیه منطقهای بود که به دلیل حیات وحش (آهو، گورخر، گوسفند وحشی و بز وحشی) توسط سازمان محیط زیست محافظت میشد. این منطقهای بود که نگرانی دولت در مورد بیابانزایی بود و در دهه شصت به طرق مختلف تحت تأثیر قوانین ملی مبنی بر ممنوعیت تولید زغال چوب، محدود کردن جمعآوری هیزم به پوشش گیاهی مرده و ملی کردن مراتع و آب قرار گرفته بود. از آنجایی که این منطقه از قبل منطقه خرده مالکان بود، پایههای کشاورزی آن تحت تأثیر اصلاحات ارضی قرار نگرفته بود.همه ساکنان روستایی واکنشهای یکسانی به وقایع انقلاب نداشتند. در دوره انقلاب، این ساکنان روستایی ایران را میتوان به چهار دسته اجتماعی تقسیم کرد: کشاورزان و دامداران (۳۴.۳ درصد از جمعیت روستایی ایران که ۵۳.۱ درصد آن روستایی بودند). افرادی که مستقیماً با شهرها در ارتباط هستند (روشنفکران، معلمان، دانشجویان، کارگران، کارمندان). نخبگان (کادرها و افراد متعلق به نهادهای رژیم سابق) و روحانیون (که معمولاً در روستاها زندگی نمیکنند اما اغلب در بین آنها حضور دارند).
بسیاری از نخبگان سنتی که از اکثر فرصتهای صنعتی جدید اصلاحات شاهانه محروم بودند اما همچنان در شبکههای اجتماعی محلی جای داشتند، نفوذ کافی برای به چالش کشیدن رژیم در زمان ظهور گشایشهای سیاسی را حفظ کردند. چنانکه پس از انقلاب، برخی گزارشها حاکی از حمایت روستاها از فعالیتهای ضد شاه بود در حالی که برخی دیگر گزارش دادند که روستاها همیشه ضد شاه یا به شدت از دیدگاه مذهبی انقلابی حمایت نمیکردند.
بررسی فعالیتهای انقلابی بر اساس چهار دسته، به رفع برخی از ابهامات گزارشهایی که در آنها «روستاها» از انقلاب حمایت میکردند، کمک میکند. به عنوان مثال، در بحثهای هوگلند در مورد فعالیتهای ضد رژیم در میان روستاییان خارج از شیراز، دهقانان (یعنی کشاورزان-دامداران) به عنوان گروهی که «کاملاً از درگیریها دور ماندند» متمایز شدند. سه جنبه از رفتار آنها شایسته توجه است: اول، رابطه آنها با دولت؛ دوم، روشهای سنتی جستجوی تغییر؛ و سوم، تجربه خاص آنها از اسلام شیعی و نقش آن در زندگیشان.
دولت پهلوی اغلب به دلیل شکست در برنامه اصلاحات ارضی، تعصب شهری و شکست نسبی سیاستهای کشاورزی خود سرزنش میشود. این مسائل اغلب به عنوان یکی از علل اصلی انقلاب، توسط ناظران انقلاب، در نظر گرفته میشوند. با این حال، حوزههای مختلف در ایران در زمان انقلاب، تاریخچه خود را با دولت داشتند، برخی از آنها با درگیریهای آشکار و خشونتآمیز دورهای، مانند علما و برخی از قبایل عشایری، مشخص میشدند. روستاهای منطقه شرح داده شده در اینجا تاریخچه خود را داشتند. این منطقه به عنوان مکانی دور از مراکز کنترل سیاسی فعلی و گذشته در ایران، به ترتیب در معرض حملات یا مبارزات قبایل عشایری مانند ترکمنها و باسریها برای تصرف قلمرو قرار گرفته بود. با این حال، در دوران پهلوی، امنیت وجود داشت، عاملی که از اهمیت بسیار زیادی برای دیدگاه مردم محلی برخوردار بود. یک رویکرد برای درک رابطه این ساکنان، در مقابل دولت در زمان انقلاب، در نظر گرفتن کلیت خدمات دریافتی، محدودیتهای اعمال شده و انتظارات مطرح شده است. تأثیر اصلی سیاستهای ملی دهههای شصت و هفتاد در منطقه، بر بهبود «خانواده» یا کیفیت زندگی شخصی، در مقایسه با مشاغل کشاورزی و دامداری، بوده است.
در حالی که برخی از غربیها و نخبگان ایرانی ممکن است دولت را به دلیل عدم انجام کافی برای خانوار روستایی سرزنش کرده باشند، در واقع، تجربه سیاستهای خانوار یا شخصمحور بود که برای جوامع در این مطالعه موردی در دوره انقلاب مهم بود. به طور خاص، آن دسته از خدماتی که بر بهبود امنیت، آموزش، سلامت و بهداشت تأثیر میگذاشتند، هرچند دیگران ممکن است آنها را ناچیز میدانستند، در تأثیرگذاری بر ساکنان محلی در ارزیابیهایشان از رژیم پهلوی اهمیت داشتند. خدمات دولتی در مقایسه با سایر مناطق کشور تا حدودی محدود بود. مانند بسیاری از روستاهای ایران در زمان انقلاب، برق و آب لولهکشی در منطقه مورد مطالعه در دسترس نبود. دسترسی به تلویزیون سرنخی در مورد میزان برقرسانی در کشور ارائه میدهد. تهرانیان گزارش داد که ۱۰۰ درصد کشور به رادیو دسترسی داشتند در حالی که ۷۰ درصد به تلویزیون دسترسی داشتند خدمات اصلی دولتی شامل مدارس تا کلاس ششم بود و نزدیکترین مراکز درمانی به تازگی در مرکز اداری در حاشیه منطقه، که چند ساعت با آنجا فاصله داشت، تأسیس شده بود. خدمات بهداشت عمومی و ترویج کشاورزی به صورت دورهای انجام میشد و خدمات دامپزشکی وجود نداشت. نفت سفید و بنزین در یک شرکت تعاونی محلی موجود بود. با این وجود، از اواخر دهه هفتاد، دولت برنامهای برای ساخت حمامهای عمومی جدید در روستاها، بخشی از یک برنامه جاری در منطقه، آغاز کرد. این حمامها به دلایل مذهبی مورد نیاز بودند و دولت شاه آنها را تأمین میکرد. همچنین طرحی برای برق و آب لولهکشی برای حمام محلی و یک بیمارستان در روستای مجاور که ژاندارمری در آن قرار داشت، وجود داشت.در طول سالهای حکومت پهلوی، قدرت دولت مرکزی افزایش یافت.
بوروکراسی دولتی مناطق بیشتری از کشور را تحت تأثیر قرار داد و جمعیت روستایی را تحت تأثیر روزافزون سیاستهای دولت قرار داد. در زمان انقلاب سفید، ارتباطات اداری اصلی محدود به پرسنل دولتی مقیم مانند ژاندارمری، محیط بانان اداره محیط زیست و معلمانی بود که خدمت سربازی خود را در سپاه دانش انجام میدادند . بازدیدهای دورهای از منطقه برای کنترل مالاریا و سایر برنامههای بهداشت عمومی و برنامه دخانیات دولت انجام میشد و بازدیدهای کمتری از سایر سازمانهای دولتی صورت میگرفت. اگر نارضایتی محلی وجود داشت، نه از خدمات ارائه شده، بلکه از ماهیت و میزان بوروکراسی دولتی بر جنبههای خاصی از زندگی مردم محلی بود. از آنجا که چراگاه کلید موفقیت اقتصادی محلی بود و مشمول محدودیتهای دولتی میشد، این موضوع مورد توجه مالکان محلی گوسفند و بز بود. اقدامات دولتی که بر چراگاه تأثیر میگذاشت، یک مسئله جدی محلی بود، همانطور که محدودیتهای جمعآوری پوشش گیاهی برای سوخت (که برای فرآوری شیر و پخت نان مهم است) نیز چنین بود. واکنش این جمعیتها بیشباهت به واکنشهای غرب آمریکا در یک یا دو سال بعد، در آنچه که به عنوان "شورش درمنه" توصیف شد، نبود.
مسائل این "شورش" مربوط به کنترل دولت بود. نگرانیها در مورد کشاورزی متفاوت بود. مقررات دولتی در مورد فعالیتهای کشاورزی فقط در رابطه با تنباکو (یا در گذشته، تریاک) اعمال شده بود و تجارت بازار آزاد فقط تنباکو را محدود میکرد. قیمت پایین تنباکو، از آنجایی که توسط دولت تعیین میشد، میتوانست باعث نارضایتی زیادی شود، و این یک محصول مهم نقدی بود. این در تضاد با قیمت گندم است که پایین بود، نه به این دلیل که به این جمعیت تحمیل شده بود، بلکه به دلیل سیاستهای کشاورزی بزرگتر. نقش خرده مالکان در تولید ملی، زمانی که دولت برای پروژههای کشاورزی آینده برنامهریزی میکرد، مسئله مهمی در سطح ملی بود، اما مانند سوالات مربوط به مدلهای توسعه منابع ملی، به یک مسئله محلی تبدیل نشده بود. واکنش ساکنان محلی به سیاستهای دولت بستگی به این داشت که آیا یک سیاست فرصتهایی را برای فرد یا خانوادهاش فراهم میکرد تا واکنش مثبت نشان دهند یا در عوض تلاش میکردند کنترلهایی را اعمال کنند. آن دسته از سیاستهایی که در آنها کنترل بدون ابزارهای جایگزین برای پیشبرد کسب و کار یا خانواده فرد انجام میشد، اغلب ساکنان محلی را در موقعیتی قرار میدادند که تنها گزینههای بقا، اعتراض بود، مانند مقررات جمعآوری سوخت؛ فرار از طریق فروش زمین؛ و مهاجرت گاه به گاه به شهر که در نتیجه سیاستهای جدید مربوط به مراتع رخ میداد. سایر استراتژیهای سیاسی سنتی، دادخواستها، طفره رفتن و اعتراض گاه به گاه از طریق مجاری قانونی در صورت امکان، یا در غیر این صورت، از طریق روشهای غیرمعمول مانند استفاده از شعر برای بیان شکایات بوده است.
این نوع اقدامات «سلاحهای ضعفا»، «اشکال روزمره مقاومت دهقانان [...] سلاحهای معمولی گروههای نسبتاً بیقدرت: طفره رفتن، ریاکاری، ترک خدمت، اطاعت دروغین، دزدی، تظاهر به جهل، تهمت، آتشسوزی، خرابکاری و غیره [...] که معمولاً از هرگونه رویارویی مستقیم و نمادین با اقتدار اجتناب میکنند. اقدامات سیاسی این کشاورزان-دامداران به پرسشهای بزرگ تری در مورد «ماهیت» سیاسی شدن و استراتژیهای دهقانان مربوط میشود - برای مثال، اینکه آیا آنها سیاسی هستند یا غیرسیاسی و اینکه آیا آنها انقلابی هستند یا غیرانقلابی. موضعی که در اینجا اتخاذ شده این است که واکنش سیاسی دهقان-دامدار فردی است - از بیتفاوتی سیاسی تا دخالت افراطی و مبتنی بر گزینهها و منابع فردی است. دهقانان میتوانند بسته به شرایط هر موضعی بگیرند. اقدام سیاسی هماهنگ توسط دهقانان (کشاورز-دامداران) یک مسئله دشوار و پیچیده است، چه اعتراض به بیعدالتی باشد و چه مقررات دولتی در مورد چرای بیش از حد، و به گزینههای فردی و فشارهایی برای عمل به عنوان یک گروه مربوط میشود. هیچ چیز در «ماهیت» دهقانان آنها را مستعد عمل به این یا آن روش نمیکند. با این حال، این مسئله وجود دارد که چه زمانی و تحت چه شرایطی این روستاییان (و همچنین سایر افراد) به سمت اقدام سیاسی هماهنگ، تغییر یک وضعیت یا تلاش برای تغییر خود سیستم مستقر سوق داده میشوند.
بغرنجیهای توسعه نامتوازن
در میانه آرایش ژئوپلیتیکی جنگ سرد، مدرنیزاسیون ایران فضایی از تحولات اجتماعی ایجاد کرد که آشفتگی در کشور را افزایش داد. در سال 1357، برای اولین بار در تاریخ ایران، به موازات اینکه طبقه دهقانان بیزمین شروع به مهاجرت به مناطق شهری کردند، بیش از ۵۰ درصد از جمعیت شهرنشین، باسواد و در اقتصاد بازار ادغام شدند، یعنی به معنای وبری کلمه «مدرن» شدند. اما کشاورزی قابلیت مدرن شدن نداشت یا هنوز توان مدرن شدن نداشت از این روی کشاورزی نمی توانست پیشران توسعه باشد چون زنجیره تامین اش گسسته بود. به زنجیره ارزش جهانی متصل نبود و بازار محدودی داشت . بواسطه نوسازی آمرانه از جذب سرمایه ناتوان و دچار استهلاک شدید بود و پس از اصلاحلا ارضی بدلیل محدودیت منابع پایه آب و خاک تاب آوری محدود و ریسک بالا و بهره وری پایین تاب آوری اش دچار اختلال گشته بود.
حاکمیت شرکتی اش حرفه ای نبود حتی برند نداشت. گرفتار مداخله دستوری دولت و مقررات زدایی نشده بود لاجرم بازار مدرن ، تامین مالی یکپارچه در زنجیره ارزش ، نظام بیمه ای و تامینی و تور حمایتی برای فعالان نداشت. با خروج سریع نیروی کار کشاورزی در این دوره، حتی مهاجران روستایی و بیسواد از حاشیه جامعه بیرون آمدند آنها همان هایی بودند که از مدرنیزاسیون ناموزون تحت سلطنت کنار گذاشته شده بودند جامعه ایران نمونه ای بارز از توسعه ناموزون بود که در آن زمان دستخوش چیزی بود که یرواند آبراهامیان آن را نوعی مدرنیزاسیون مفرط توصیف کرده است.
توسعه سریع سرمایهداری وجود داشت، اما با خیل عظیمی از حاشیه نشینان و بدون آزادیهای سیاسی همراه با آن. از آنجا که شاه بیان سیاسی مطالبات برخاسته از جامعه را خفه میکرد، سیاست به سمت خشونت گرایش پیدا میکرد. افزایش قیمت نفت در دهه ۱۹۷۰، شاه را قادر ساخت تا برنامه های اقتصادی جاهطلبانه را دنبال کند که اساساً با واقعیتها و ظرفیتهای اقتصادی ایران بیارتباط بود. در حالی که ظاهراً از برنامه اصل چهار ایالات متحده (که توسط هری ترومن، رئیس جمهور ایالات متحده، اعلام شد و مبتنی بر اصول نظریه نوسازی بود) با هدف اعلام شده تبدیل ایران به یک کشور توسعهیافته پیروی میکرد، اما واقعیت کاملاً متفاوت بود. کشور از توسعه به شدت نامتوازن رنج میبرد که با نابرابری شدید، فساد بومی و فرار گسترده سرمایه به کشورهای غربی، به ویژه ایالات متحده، مشخص میشد. برنامههای انقلاب سفید که انقلابی از بالا بود، جامعه روستایی ایران را عمیقاً دگرگون کرد.
از طریق آنها، دولت طبقه مالکان روستایی را از بین برد، مستاجران آنها را به دهقانان کوچک تبدیل کرد و اشراف و مالکان قدیمی را به بورژوازی شهری تبدیل کرد که عمیقاً مدیون دولت کمپرادور بود. سرانجام سیزده ماه پس از آنکه جیمی کارتر، رئیس جمهور آمریکا، ایران را به عنوان «جزیره ثبات» توصیف کرد، رژیم شاه فروپاشید. طبقه حاکم به لسآنجلس نقل مکان و کشور را ترک کرد و اموالش مصادره شد. با مهاجرت دهقانان از روستا به حاشیه شهرها و وقوع انقلاب با اخراج بورژوازی سطح بالا همراه شد. از این نظر، دهقانان تهیدست به مثابه وارثان زمین برای اولین بار به عرصه سیاسی و بوروکراتیک کشور کشانده شدند. انقلاب در نخستین حرکت، شاهد جابجایی طبقات بورژوازی و تکنوکرات های سطح بالا بود.
نویسنده: دکتر حسین شیرزاد