بختک اجاره بر گلوی پیری؛ پایان مبهم بازنشستگی بدون سقف
افزایش اجارهبها آرامش بازنشستگان را بلعیده است؛ روایتی از مستمریبگیرانی که با کاهش توان جسمی، میان خرید دارو، غذا و حفظ سقف خانه گیر افتادهاند.
برای فرهاد ۶۱ساله، دخلوخرج پیری ساده حساب میشود: هر کالایی که گران شد خط میخورد؛ گوشت کمتر، میوه محدودتر، تفریح تعطیل. اما یک قلم در فهرست ماهانه خطخوردنی نیست؛ کرایهخانه. در روزگاری که توان بدنی کمرمق میشود و درها به روی شغل تازه بسته، اجارهبها درست سر اول ماه، بیتوجه به بیماری و کاهش توان جسمی، از راه میرسد.
روایت سالمندانِ مستأجر، صرفاً یک مسأله اقتصادی معمول در بازار مسکن نیست؛ یک تراژدی انسانی خاموش است. در کشوری با بیش از ۱۱ میلیون نفر جمعیت بالای ۶۰ سال، بازنشستگی برای گروه بزرگی از شهروندان دیگر به معنای فراغت و استراحت پس از چند دهه دوندگی نیست، بلکه شروع اضطرابی فرساینده برای از دست ندادن سقف بالای سر است.
دفتری که با کرایهخانه پر میشود؛ روایت ناهید از یک انزوای اجباری
ناهید ۶۸ساله، پس از دههها کار در درمانگاه، هنوز در سررسید کهنهاش حسابوکتاب میکند. ردیف اول، اجاره؛ ردیف دوم، دارو و درمان؛ ردیف سوم قبوض، و اگر رقمی باقی بماند، برای قوت لایموت روزانه. شوهرش سالها پیش فوت کرده و خانهای هم به جا نگذاشته است.
«از گرانی خوراک ترسی ندارم؛ جایش را خالی میگذارم، اما صاحبخانه سر تاریخ، سهمش را میخواهد و کموزیاد نمیشناسد. نگرانم سال بعد چقدر روی اجاره بگذارد، چون دیگر منبعی برای جبران ندارم.»
ناهید میگوید رفتن به خانه فرزندش هم چاره کار نیست: «دخترم در شهری دیگر خودش مستأجر است. بعد از یک عمر استقلال، در این سنوسال نه توان اسبابکشیهای پیدرپی را دارم و نه دلم میخواهد بار دوش دیگری باشم. آدم در پیری بیش از هر چیز آرامش و ثبات میخواهد.»
فقر چندبعدی و تله مسکن در دوره بازنشستگی
دادههای پیمایش مطالبات بازنشستگان کشوری نشان میدهد شکاف مالکیت مسکن در شهرهای بزرگ بسیار عمیق است. هرچند مالکیت در برخی مناطق شمالی پایتخت بالای ۹۰ درصد ثبت شده، اما نسبت بازنشستگان مستأجر در مراکز استانها حدود دو برابر شهرستانهاست؛ جایی که فشار هزینه زندگی شهری با مستمری ثابت همخوانی ندارد.
پژوهشهای میدانی درباره رفاه سالمندان ایرانی نشان میدهد بیش از ۵۰ درصد سالمندان کشور با نشانههایی از فقر مسکن دستوپنجه نرم میکنند. بر اساس آمارهای موجود، مسکن و هزینههای مربوط به آن به تنهایی بیش از ۵۷ درصد از کل هزینههای غیرخوراکی خانوارهای شهری را میبلعد. وقتی چنین سهم سنگینی بر دوش مستمریبگیرانِ حداقلبگیر قرار میگیرد، سقوط به دهکهای پایینتر حتمی میشود. آمار رسمی سازمان بهزیستی هم گواهی میدهد که میانگین دهک درآمدی سالمندان با ورود به دهه هفتاد زندگی، از ۵.۷ به دهک ۴ افت میکند؛ یعنی هرچه سن بالاتر میرود، سفره و سرپناه کوچکتر و شکنندهتر میشود.
تورم بالای ۳۰ درصد و مستمریهایی که پیشخور میشوند
در سال ۱۴۰۵، نرخ تورم نقطهبهنقطه اجاره مسکن همچنان بالای ۳۰ درصد در نوسان بوده است. در مقابل، افزایشهای مصوب حقوق و مستمری بازنشستگان گرچه روی کاغذ اعمال میشود، اما پیش از واریز، توسط تورم شتابان بخش مسکن بلعیده شده است. مستمری ماهانه درآمدی ثابت است، اما هزینه تمدید قرارداد مسکن رقمی جهشی و متغیر است که هیچ منطقی از حداقلهای حقوقی تبعیت نمیکند.
تبعید به حاشیه؛ بهای سنگین حفظ استقلال
«رضا»، ۷۳ ساله و راننده سابق، نماد سالمندانی است که جهش اجارهبها آنها را به پیرامون شهرها رانده است. او پس از ناتوانی در تمدید قرارداد در محله قدیمی، راهی خانهای کوچک در حاشیه شهر شد:
«فاصله از مرکز شهر یعنی دوری از درمانگاه و داروخانه. رفتوآمد برای همسرم با پادرد و بیماری سخت شده. مجبورم چند روز در هفته شاگردی مغازه آشنایان را بکنم تا فقط پول قرص و آب و برق دربیاید.»
این راندهشدن سالمندان به حاشیه شهرها، پیامدهایی دارد که در جداول آماری محاسبه نمیشود: قطع پیوندهای محلهای، سختشدن دسترسی به خدمات سلامت و فرسایش شدید روانی.
غیبت آمارهای شفاف؛ واقعاً چند کهنسال بیخانهاند؟
یکی از چالشهای بنیادین در سیاستگذاری حمایتی، نبود آمار تفکیکشده و دقیق از کهنسالان مستأجر در کشور است. گرچه نهادهایی چون بهزیستی از برنامهریزی برای ساخت ۳ هزار و ۷۷۰ واحد ویژه سالمندان یا ساخت مسکن حمایتی برای مددجویان خبر میدهند، اما هیچ بانک اطلاعاتی روشنی وجود ندارد که بگوید چه تعداد سالمند در ایران، ماهانه بخش غالب درآمدشان را به صاحبخانه میپردازند یا به دلیل ناتوانی مالی، ناچار به حاشیهنشینی شدهاند.
این خلأ آماری باعث شده تا سیاستهای حمایتی بیشتر بر ساختوسازهای محدود متمرکز بماند، در حالی که نیاز فوری این قشر، ابزارهای کنترلی مانند «ودیعه حمایتی»، «تثبیت قراردادهای کهنسالان» و «تأمین مسکن استیجاری ایمن و ارزان» است.
حسرت رفاه نسلی؛ کارنامهای که با وعده جوانی نخواند
فرهاد ۶۱ساله تفاوت «خانهدار شدن» با «امنیت سکونت» را در چند کلمه خلاصه میکند. او که دههها در ساختمانها کارگری و کارهای فنی کرده، امروز آرزوی مالکیت را کنار گذاشته است:
«فقط میخواهم اتاقی تمیز داشته باشم، اجارهای که بتوانم بدهم و ترسی از این نداشته باشم که فردا بقچهام را بیندازند بیرون. وقتی جوان بودم با خودم میگفتم اگر کار کنم، یک پله از زندگی پدرم بالاتر میروم، همانطور که پدرم از پدربزرگم جلوتر بود. اما امروز من حتی از پدرم هم سختتر زندگی میکنم. هرگز تصور نمیکردم در شصتسالگی دغدغهام این باشد که شب را کجا صبح کنم.»
مسکن برای سالمند، فقط یک چهاردیواری نیست؛ سنگر حفظ عزتنفس و استقلال فردی در روزهای کمتوانی است. اگر تدبیری برای مهار طوفان اجاره در این بخش از جامعه نشود، بازنشستگی به جای دورانی برای استراحت، به میدانی دائمی برای مبارزه بر سر ابتداییترین حق زیست تبدیل خواهد شد.