شهر من رقص کوچههایش را باز مییابد؛ روایت یک شهروند از روزهای انفجار، ترس و امید
روایتی انسانی از شهری که میان صدای انفجار و امید به بهار ایستاده است؛ داستانی از ترس، زندگی روزمره و امیدی که هنوز در کوچهها جریان دارد.
یک انفجار ناگهانی، خیابانهایی که پر از آدمهای هراسان میشود و شهری که برای لحظاتی نفسش بند میآید. این روایت، داستان یک صبح عادی نیست؛ روایت شهری است که میان صدای انفجار و امید به بهار، تلاش میکند دوباره «رقص کوچههایش را باز بیابد».
صبحی که با صدای انفجار شکست
روزنامه پیام ما در یادداشتی به قلم زهره نیلی نوشت: صبح شنبه نهم اسفندماه با یک برنامه معمولی آغاز شد؛ بیدار شدن، صبحانه خوردن و مرتب کردن خانه برای شروع مطالعه. اما هنوز صفحهای از جزوه ورق نخورده بود که صدای انفجار همهچیز را تغییر داد.
با شنیدن صدا، نگاهها به خیابان دوخته شد؛ مردمی که سراسیمه میدویدند و چهرههایی که ترس و اضطراب در آن موج میزد. صحنهای که یادآور روزهای پرتنش گذشته بود؛ روزهایی که سایه جنگ و ناامنی بر شهر افتاده بود.
در چنین لحظاتی، شهر دیگر همان شهر همیشگی نیست. خیابانها پر از اضطراب میشوند و زندگی روزمره ناگهان رنگ دیگری به خود میگیرد.
شهری که مردمش هراسان به خیابان میریزند
پس از شنیدن صدای انفجار، بسیاری از شهروندان تلاش کردند خود را به نزدیکانشان برسانند. برخی با عجله از خانه خارج شدند و برخی دیگر در جستوجوی خبری از عزیزانشان بودند.
مدارس تعطیل شد و کودکان، گاه تنها و گاه همراه والدین، راه خانه را در پیش گرفتند. در همین حال، فروشگاهها و سوپرمارکتها شلوغتر از همیشه شده بود و مردم برای خرید اقلام ضروری صف کشیده بودند.
در چنین شرایطی، شهر چهرهای متفاوت پیدا میکند؛ شهری که در آن اضطراب و نگرانی جای آرامش روزمره را میگیرد.
راهی که کوتاه بود اما طولانی شد
مسیر میان دو خانه، در حالت عادی تنها ۲۰ دقیقه طول میکشد؛ مسیری آشنا که همیشه پیاده طی میشود. اما در آن روز پراضطراب، زمان کش میآمد و راه طولانیتر از همیشه به نظر میرسید.
خیابانها شلوغ و تلفنها برای مدتی قطع شده بود. همین موضوع نگرانیها را بیشتر میکرد؛ چراکه هیچکس نمیتوانست از حال عزیزانش باخبر شود.
سرانجام پس از رسیدن به مقصد و وصل شدن دوباره تلفنها، امکان تماس با خانواده و دوستان فراهم شد و اندکی از اضطرابها فروکش کرد.
زندگی در سایه اضطراب جنگ
روزهای پس از آن نیز با نگرانی همراه بود. هر صدای بلند میتوانست یادآور انفجار باشد و ذهن را به سمت عزیزانی ببرد که شاید در مناطق هدف قرارگرفته حضور داشته باشند.
زندگی در چنین شرایطی دشوار است؛ جایی که اخبار جنگ، ناامنی و بحران به بخشی از زندگی روزمره تبدیل میشود. در این میان بسیاری از مردم آرزو میکنند کاش میتوانستند در جایی زندگی کنند که سیاست و تنشهای جهانی تا این اندازه بر زندگی روزمره سایه نینداخته باشد.
امیدی که با آمدن بهار زنده میشود
با همه این نگرانیها، نشانههای بهار آرامآرام در شهر دیده میشود. جوانههایی که بر شاخه درختان مینشینند و شمشادهایی که سبزتر از قبل میشوند، یادآور بازگشت زندگی هستند.
همین نشانههاست که امید را در دل شهر زنده نگه میدارد؛ امید به روزهایی آرامتر، خیابانهایی امنتر و شهری که دوباره زندگی در آن جریان پیدا کند.
شاید به همین دلیل است که شعر احمد شاملو بیش از همیشه معنا پیدا میکند:
«شهر من
رقص کوچههایش را باز مییابد
هیچکجا
هیچزمان
فریاد زندگی بیجواب نمانده است»